#‌هانا_پسر_تقلبی_پارت_205

حرکت مدادی روی صورتم حس کردم سریع عقب کشیدم

_داری چیکار میکنی...میخوای ارایشم کنی؟؟؟؟

آیناز سرم گرفت با فشاری به مبل تکیه داد_چشات ببند میفهمی نترس بابا نمیخورمت دختر...

به اجبار اروم ایستادم تا ببینم چه بلایی میخواد سرم بیاره..

حدود ده دقیقه گذشت

آیناز_خب کار صورتت تموم شد...

چشمام باز کردم

خواستم برم جلوی اینه تا ببینم چه گلی به سرم زده که دستم گرفت

آیناز_صورتت تموم شد کار من ک تموم نشده بشین بقیش انجام بدم...

سریع از زیر دستش بلند شدم_نچ اول باید ببینم چیکار با صورت بدبختم کردی...

جلوی آینه ایستادم

با تعجب به صورتم خیره شدم_این چیه؟؟؟؟؟؟

آیناز خندید_چطوره؟؟؟

_چی چیو چطوره ...واس چی صورتمو اینجوری کردی..؟

ایناز اخمی کرد _ خب کمکت کردم از شر مهمونی خلاص شی دیگه..

_ اینجوری اخه..؟؟واس چی صورتم خال خالی کردی؟؟

آیناز لبخندی زد_تازه باید دست و پاهاتم بکنم...

_عجب گیری کردما..

آیناز_بابا ببین...ماهان تاحالا آبله مرغان نگرفته...

به شدت هم از این بیماری ترس داره..

وقتی ببینه تو این بیماری رو گرفتی و واگیر دارهم هست

اونم تاحالا نگرفته...

چی میشه؟؟؟؟

romangram.com | @romangram_com