#هانا_پسر_تقلبی_پارت_204
آیناز صاف ایستاد_پس چی ..منو دست کم گرفتیا..یه راه حل دارم که
تا شش ماه کسی دور و برت نیاد....
متعجب گفتم_یعنی چی؟؟؟؟
آیناز دستم کشید به داخل کلبه برد_بیا تا بهت بگم...
دنبالش وارد کلبه شدم و در پشت سرم بستم
لباس های که خریده بودم روی آپن آشپزخونه گذاشتم
دست به سینه رو ب روی آیناز ایستادم_خب بگو..
آیناز_چقد عجولی ..بیا روی مبل بشین سرت روهم تکیه بده به پشتی...
_وا آیناز خل شدی؟؟؟
آیناز باز دستم رو کشید_بیا دیگه چقد سوال میکنی...
منو روی مبل نشوند
آیناز_خب چشمات ببند تا نگفتم باز نکن..
متعجب گفتم_اخه تو کارات مشکوکه!
آیناز چشماش توی حدقه چرخوند_پووف هانا مگه نمیخوای یه جوری ازین مهمونی در بری؟؟
_خب آره..
ایناز_پس چشمات ببند تا وقتی نگفتم باز نکن...مطمءن باش ایده من رد خور نداره...
نفس کلافه ای کشیدم_باشه دیگه چیکار کنم..
سرم به پشتی مبل تکیه دادم_بیا این ریش و این قیچی...
ببینم میخوای چیکار کنی...
آیناز لبخند شیطونی زد_توکاریت نباشه...
اومد کنار من روی مبل نشست
چشمام بستم..
romangram.com | @romangram_com