#هانا_پسر_تقلبی_پارت_186
نتونست خودش رو کنترل کنه و
افتاد روی من...
از شدت سنگینی تنش اخی گفتم ....
مهرداد سریع به خودش اومد و دستاش روی زمین دو طرف بدنم تکیه داد
تا بلند بشه که یهووو چشم هاش روی چشمام قفل شد....
نگاه منم بین چشماش در رفت و امد بود...
ذهنم یهووو برگشت به گذشته...
*****
_مهرداد_تنت سنگینه دارم خفه میشم...از روی من بلند شو..
مهرداد با صدای خمارش_هانا چرا نمیخوای بفهمی دووست دارم و میخوام باهات باشم...
_مهرداد بخدا ب عمو میگم اذیتم میکنی...
سرش پاایین اورد و کنار گوشم زمزمه کرد_دختر کوچولوی سرتق...فکر کردی به بابام بگی کیو مقصر میدونه....
نفسای داغش زیر گوشم حالم رو بد میکرد....
با بغض نالیدم_مهرداد خفه شدم...
دستاش روی زمین گذاشت تا سنگینیش از بدنم کم بشه_یعنی خفه نشی بامن هستی؟؟؟
زدم زیر گریه_من نمیخوام کار زشت بکنیم...تو پسر عموی منی...اینکارا گناههه....اذیتم نکن...توروخدا...
مهرداد_کار زشت نیست...فقط میخوایم همو تکمیل کنیم.. ..هوم؟؟
اشکام پی در پی میریخت..
مهرداد بدون توجه به حالم پایین تنش رو بیشتر به بدن نحیف و کوچیکم فشار میداد.....
که صدای زن عمو باعث شد مجبور بشه ازم جدا شه...
کلافه با حالی خراب از اتاق بیرون زد...
خدارو شکر میکنم هر دفعه خدا باهم بود مهرداد نمیتونست بیشتر ازین بی ابرو و بدبختم کنه..هردفعه جوری از زیر دستش خلاص میشدم....
romangram.com | @romangram_com