#هانا_پسر_تقلبی_پارت_187
ولی...
*********
با صدای ماهان به زمان حال برگشتم..
_چرا زل زدین به هم؟؟
نمیدونم چقد گذشته بود وتوی چشمای هم زل زده بودیم...
ولی یهوو مهرداد سنگینی وزنش از روی بدنم برداشت
و دستش روی سرش گذاشت_آخ ...سرم ..داره از درد میترکه ....
ماهان سریع به سمت ما اومد_خوبین ...؟؟افتادی زمین سرت جای خورده؟؟مهرداد؟؟
مهرداد سرش رو گرفته بود و فشار میداد..
مطمءنم سرش بجای نخورده بود...
یعنی اون تو مدتی که من به گذشته فکر میکردم به چی فکر میکرد...؟
اهورا هم پشت سر ماهان اومد و به شوخی رو به مهرداد گفت_این سر واس تو سر بشو نیس همش ضربه میبینه مهرداد.
مهرداد_همینجور که سرش رو گرفته بود
نگاهی به من انداخت رو به اهورا گفت_نه اتفاقا فکر کنم به چندتا ضربه کاری دیگه نیاز داره تا به کار بیافته...
مهرداد از روی زمین بلند شد و لباس خیس پر از گلش رو کمی دست کشید_اینم از تیپم..صدقه سری هانی خان ریده شد بهش.....
حالا چجوری من با این وضع برگردم خونه...
مگه مامانم منو راه میده....
یاد زن عمو افتادم
زنی وسواسی و به شدت منظم و مقرراتی....
چقد سر اینکه وسواس داشت با مهرداد اذیتش میکردیم..هه یادش بخیر....
از روی زمین بلند شدم
رو به مهرداد_تقصیر خودت بود..نباید مثل تارزان میپریدی پایین و دنبالم میکردی....
ماهان_ولی حرکتو خووب اومد...قشنگ حال تو یکی رو گرفت...دمت گرم داداش...بعد دستاشونو بهم کوبیدند...
romangram.com | @romangram_com