#‌هانا_پسر_تقلبی_پارت_155

ماهان که تمام مدت خشکش زده بود

با اخم وحشتناکی

به سمت تخت اومد_بهتره بریم...

از روی تخت بلند شدم که ناگهان سرم گیج رفت

و بی اختیار به دست ماهان چنگ زدم

و دستای ماهان دور کمرم حلقه شد

ماهان_واقعا که یه پسر دست و پا چلفتی هستی...

دستش زیر پام برد بلندم کرد

که دستام دور گردنش حلقه کردم

همینجور که به سمت در میرفت گفت_باید عین بچه ها همش مواظبت بود...

جوابی بهش ندادم...که به سمت خروجی بیمارستان رفت

به ماشین رسید

منو روی صندلی جلو گذاشت

نگاهی به عقب ماشین انداختم

با دیدن صندلی پر خون هینی کشیدم

همزمان ماهان توی ماشین نشست_نترس پولشو از حقوقت کم میکنم..

پوزخندی زد_هرچند پول این روکشا

حقوق پنج سال تویه...

حرصم گرفت

چپ چپ نگاهش کردم

که بی توجه به حرص خوردن من

ماشین روشن کرد به سمت خونه حرکت کرد

تو طول مسیر سکوت کرده بودیم

romangram.com | @romangram_com