#هانا_پسر_تقلبی_پارت_156
من و ماهان اگرم حرفی میزدیم جز کل کل و بحث چیز دیگه ای بینمون رد و بدل نمیشد
به محض رسیدن به خونه
نگاهم به آیناز افتاد که با دو به سمتمون میومد
وقتی به من رسید
با نگرانی دستم رو گرفت_وای هانی خووبی؟؟
وقتی از پنجره دیدم ماهان اونجور شتاب زده بغلت کرد و به سمت ماشین بردت
هزار بار مردم و زنده شدم..
فکر کردم مردی..
ابروهام بالا بردم
که ایناز سریع گفت _دوراز جونتا . ..ولی
گوشی ماهان هم همراش نبود زنگ بزنم حالتو بپرسم..
خیلی سخت بود
لبخندی بهش زدم_نگران نباش...
بادمجون بم افت نداره...
آیناز دهن باز کرد حرفی بزنه
که با صدای ماهان ساکت شد_آیناز بهتره بری خونه...ما قبلا حرفامون باهم زدیم...
آیناز اخمی کرد_من کنار هانی هستم...
تو بهتره بری پیش دوستات ک سه ساعت منتطرتن...
دستم رو گرفت_بیا بریم کلبه استراحت کن....
ماهان ایندفعه محکم تر صداش زد_آیناز...
آیناز بدون توجه به صدای بالا رفته ماهان
دستم گرفت منو به سمت کلبه هدایت کرد
romangram.com | @romangram_com