#هانا_پسر_تقلبی_پارت_146
زیادی بزرگ شده بود
از بچگی عاشق هرس کردن و تزیین درختچه ها بودم...
از اتاق لنگان لنگان بیرون زدم
بعد برداشتن قیچی باغبانی..
به سمت درختچه ها رفتم..
پام به شدت میسوخت..
ولی من سمج تر ازین حرفا بودم
مشغول چیدن برگ ها و شاخه های زاید درختچه ها شدم...
سنگینی نگاهی توجهمو جلب کرد
نگاهم نا خودآگاه
به سمت پنجره آیناز کشیده شد..
آیناز با نگاهی غمگین زل زده بود به من..
لبخندی پر از درد بهش زدم
تا بخاطر من غصه نخوره..
یهو از کنار پنجره رفت...
کلافه نفس عمیقی کشیدم...
دوباره مشغول کارم شدم...
درد پام امونم رو بریده بود
سوزش بدی داشت ...
نمیدونم این همه درد واسه چی بود..من که از زمونه زخم های بزرگتری خوردم و
این زخم در مقابلش هیچ بود....باید تحمل میکردم
دستی روی زخمم کشیدم که دستم خیس شد..
romangram.com | @romangram_com