#‌هانا_پسر_تقلبی_پارت_145

ماهان_بهت رو دادم فکر کردی خبریه؟؟؟

فکر کردی مخ خواهر ساده منو میزنی و ازش سو استفاده میکنی..؟؟

بغضم قورت دادم_من هیچوقت از آیناز سو استفاده نمیکنم...بخدا داری اشتباه میکنی...

ماهان پوزخندی زد_ازین به بعد از یک کیلومتری آیناز بگذری...

قلم پاتو خورد میکنم..

حیف پدرم میخواد اینجا باشی ....وگرنه تاحالا باید توی خیابونا سگ دو میزدی...پسره بی همه چیز...

سرم پایین انداختم..

قطره اشکی از چشمم پایین چکید روی ملافه افتاد ....

ماهان_ چون زخمی بودی بهت کاری نداشتم... دفعه بعد خطا کنی با کمر بند میام سراغت...فهمیدی؟؟

فهمیدی رو چنان با داد گفت که جهار ستون بدنم لرزید..

سرم اروم تکون دادم

که ماهان خوبه ای گفت از اتاق خارج شد ....

سرم روی تخت گذاشتم

اجازه دادم اشکام بریزه ...

بریزه حداقل این درد توی سینم کم بشه...

احساس خفگی میکردم....

نمیدونم چقد گریه کردم تا اینکه

چشمه اشکم خشک شد و

فقط هق هقم توی فضای اتاق میپیچید..

تصمیم گرفتم حداقل به داخل باغ برم و سرم رو با گل و گیاه گرم کنم

وسط باغ جاده سنگ فرش شده ای بود که به عمارت ختم میشد..

دو طرف جاده درختچه های بزرگی بود که مثل حصار دو طرف جاده رو گرفته بود..

بهتر بود برم اون هارو ارایش کنم

romangram.com | @romangram_com