#هانا_پسر_تقلبی_پارت_143
سریع ملافه روی پام کشیدم
که با دیدن آیناز نفس اسوده ای کشیدم_هووف تویی؟فکر کردم ماهان برگشت...
آیناز داخل اومد در پشت سرش بست_چی گفتی به ماهان که رم کرده بود باز؟؟
مشغول تمیز کردن زخم پام شدم از درد ناله ای کردم_.هیچی..هی اصرار میکرد..شلوارم بیرون بیارم زخم رو ببنده..من گفتم خودم میبندم..یهو داغ کرد و رفت...
پام به شدت میسوخت...
لبم رو ب دندون گرفتم محکم فشار میدادم
آیناز به سمتم اومد و پنبه و رو ازم گرفت_بده من واست ضدعفونیش کنم...
دختره کله شق..
مشغول پاک کردن خون ها شد
غریدم_یعنی لخت میشدم داداش جناب عالی منو دید بزنه؟؟؟
آیناز ریز خندید_ آره مگه چیه..؟
_خواهر و برادر پررو هستین...
آیناز_آی آی ب داداشم توهین نکنا...
_ایییش...
آیناز_اون باند بده تا ببندم..
میتونی روی پات بایستی تا راحت تر ببندمش.؟
_آره
بلند شدم ایستادم
آیناز جلوی پام زانو زد
سریع باند رو دور پام پیچید
آیناز _خب تموم شد..
کمر شلوارمو گرفت اروم بالا کشیدش..
آیناز با لودگی گفت_زیپ شلوارتم برات ببندم عشقم؟؟؟
romangram.com | @romangram_com