#‌هانا_پسر_تقلبی_پارت_141

هرسه نگاهی بهم انداختن..

لبخند خبیثی بین هم رد بدل کردن

بدون توجه به من به سمت خونت برگشتن...

متعجب به رفتنشون نگاه میکردم...

_پسرای ....شیطونه میگ یه فحش ابدار بهشون بده...

دوچرخم برداشتم با تکیه به دوچرخه به هر سختی بود خودم رو به خونه رسوندم

پام همینجور خون ریزی داشت

به هرمشقتی بود

به کلبه رسیدم

پسرا روی مبل لم داده بودند

به محض ورودم ایناز به سمتم اومد

_وای ..بمیرم الهی..چه بلای سرت اومده..

محکم تر پای زخمیم فشار دادم

از درد صورتم جمع شده بود

_هیچی نیست یکم شمشیر بازی کردیم با یه پسره..

صدای خنده پسرا بلند شد

ماهان_که اون برنده شد..

_اگه تو حواسم پرت نمیکردی نمیشد...

ماهان از روی مبل بلند شد_برو تو اتاق تا بیام پات پانسمان کنم...

به کمک آیناز به سمت اتاق رفتم

کف اتاق پر خون شده بود_اه گند زده شد به خونه..

آیناز_اشکال نداره خدمه میگم بیان تمیزش کنن..بشین روی تخت..

آیناز_میرم کمک مااهان..

romangram.com | @romangram_com