#هانا_پسر_تقلبی_پارت_140
صدای پاره شدن لباسی توجهمو جلب کرد
نگاهم به بدن لخت اهورا افتاد
سریع نگاهم از بدنش گرفتم
اهورا پیراهنش رو از تنش بیرون اورده بود
تیکه ایش رو جر داد
به سمتم اومد_بذار زخمتو ببندم تا بریم خونه پانسمانش کنیم...
خودم عقب کشیدم_لازم نیس...
اهورا با عصبانیت گفت_الان وقت لجبازی نیست..
داره همینجور ازت خون میره ..هرآن ممکنه از هوش بری...
_نترس من طوریم نمیشه..
همون لحظه چشمام کمی سیاهی رفت و
پاهام شل شد...
اهورا با عصبانیت پارچه رو دور زخم پام بست ...
اهورا_میتونی راه بیای؟؟
ماهان _چیو راه بیاد داری میبینی داره ازش خون میره
هر قدمی بذاره بیشتر خونریزی میکنه...
کلافه شدم بودم..
مهرداد_بذار کولت کنم..
سریع عقب کشیدم_نه نه..لازم نیس..خودم میام ..شمشیر که نخورده...
مهرداد دقیق زل زد بهم _باشه پس بذار دستت بگیرم
وای این چرا هی میخواست بچسبه به من..
_نه ...خودم میام بابا..بچه که نیستم...
romangram.com | @romangram_com