#‌هانا_پسر_تقلبی_پارت_137

وای نه حتی فکر کردن بهش هم کابوسی بود..ته بدبختی

به محض باز کردن در حیاط با صدا زدن اسمم به سمت صدا برگشتم

_هانی...

نگاهم به مهرداد افتاد که به سمتم میدوید...

خدایا این دیگه چی میخواد....

یعنی انقد سقم سیاهه؟؟؟

مهرداد نفس نفس زنان چند قدمی من ایستاد_جای میری؟؟؟

یکی از ابروهام بالا بردم_اره میرم نون بگیرم..

مهرداد_لازم نیس ..با بچه میخوایم بریم بیرون پیاده روی..اونجا صبحونه میخوریم..

سرم به نشونه باشه تکون دادم

عقب گرد کردم تا از حیاط خارج بشم که باز

صدام زد_هانی؟؟کجا میری پس؟؟؟

_پووف ..میرم نون بخرم دیگه شما میرید من که خودم صبحانه میخوام..

مهرداد _خب توام با ما میایی دیگه!

_نه ممنون من کار دارم...

به سمتم اومد مچ دستم رو گرفت...

انگار برق بهم وصل شد سریع دستم کشیدم

که مهرداد مشکوک نگاهم کرد_چی شد؟؟؟

_هیییی...هیچی..

مهرداد _پس بیا بریم ..ماهان گفت بهت بگم که توام بیای...

اخمی روی پیشونیم نشست_گفتم که نمیام ..کار دارم...

مهردا شونه هاشو با بی تفاوتی بالا انداخت_اوکی هرجور راحتی...

به سمت کلبه رفت

romangram.com | @romangram_com