#‌هانا_پسر_تقلبی_پارت_136


بهتر بود برم نون بخرم برای صبحانه..

ازین دوتا که آبی گرم نمیشد

....

لباسم رو عوض کردم

به سمت در کلبه رفتم

تا در باز کردم چشمم به مهرداد افتاد

که دستش رو بلند کرده بود تا بکوبه به در...

با دیدنش خشکم زده بود

مهرداد دستش پایین اورد_ سلام..ببخشید من با ماهان کار داشتم..

خدمه گفتن اینجاست....

سرم به معنی آره تکون دادم...

_بفرمایید تو..

از کنار در کنار رفتم که مهرداد از کنارم گذشت..تاجای که میشد خودم رو به در چسبوندم تا برخوردی باهاش نداشته باشم...

مهرداد به داخل کلبه رفت...

از کلبه بیرون زدم

سوالی ذهنم مشغول کرده بود..؟؟

یعنی انقد از بچگی تغییر کرده بودم که مهردادمنو یادش نمیومد؟؟

ولی من چرا توهمون نگاه اول شناختمش...

شاید این مهرداد خیلی خنگه

ولی هرچی که باشه شانسی بزرگ برای من بود..

میترسیدم از زمانی بود که میفهمید من کی هستم و به ماهان میگفت.....

سرم به شدت تکون دادم..


romangram.com | @romangram_com