#هانا_پسر_تقلبی_پارت_133
سرش توی گودی گردنم گذاشت حلقه دستش رو محکم تر کرد
خودم رو تکون دادم تا حصار دستش خلاص بشم
ماهان_انقد ول نخور بابا بیا برادرانه بخوابیم..مگه داداشا همدیگرو بغل نمیکنن...چرا میترسی؟؟
خیلی رفتارت عجیبه ها؟؟؟!!
...
با تته پته گفتم_آخه من..یعنی..خوشم نمیاد کسی بغلم کنه....
چطور بگم..حس خفگی میکنم وقتی کسی بهم بچسبه....
ماهان متعجب نگاهم میکرد _جدی؟؟
نفس آسوده ای بخاطر باور کردن حرفم توسط ماهان کشیدم_آره..از بچگی همینجوری بودم ..کلا...
با فشرده شدن بدنم تو آغوش ماهان حرفم نصفه موند
ماهان_پس بهتره الان دق و دلی تمام زبون درازیاتو دربیارم ..هوم؟؟
همینجور به فشار دادن من ادامه میداد
نالیدم_ماهان...خفه شدم...
ماهان لبخند شیطونی زد_بازم بلبل زبونی میکنی؟؟؟
تو بغلش داشتم خفه میشدم
هیکل ریز و نحیف من کجا ..
و هیکل چهار شونه و قدرتمند ماهان کجا...
از یک طرف هم
لبام به پوست گردنش میخورد
و دلم زیر رو رو میشد..
هرچقد مقاومت میکردم بی فایده بود..
به ناچار تسلیم شدم
_باشه هرچی تو بگی...
romangram.com | @romangram_com