#هانا_پسر_تقلبی_پارت_131
_حالا که نمیخواد...
دور تا دور مبلا میچرخیدیم...
که ماهان از در کلبه وارد شد
آیناز همون موقع سریع میخواست از جلوش فرار کنه
که ماهان توی یه حرکت دستش دور کمرش حلقه کرد
به سمت تشک برد
اروم روی تشک گذاشتش_شیطونی بسه.. ..بهتره بخوابید من خستم...
خودش روی تشک وسطی دراز کشید
آیناز مجبور کرد کنارش بخوابه...
همینجور مثل مجسمه بهشون نگاه میکردم که با صدای ماهان ب خودم اومدم_بیا بخواب دیگه...
نگاهم روی تنها تشک خالی کنار ماهان افتاد
یعنی من شب باید کنار این لندهور بخوابم؟؟
این امکان نداره...
آیناز ریز خندید_آقا هانی بیا دیگ...برق رو هم خاموش کن...
چشم غره ای بهش رفتم...
حالا به ماهان چی بگم؟؟
برم یعنی بخوابم؟؟وای
نمیشد بگم نمیام کنار تو بخوابم ...
به اجبار برق رو خاموش کردم نور کمی از چراغ های باغ از پنجره به داخل میتابید
یواش به سمت تشک رفتم زیر پتو خزیدم
خودم رو تا جای ک امکان داشت
از ماهان دور کردم
لبه تشک خوابیدم...
romangram.com | @romangram_com