#هانا_پسر_تقلبی_پارت_128
سرم پایین انداختم
که با صدای آروم آیناز کنار گوشم
زیر چشمی نگاهش کردم
آیناز_هانی چه اتفاقی افتاد اونجا؟؟؟
_چیزی نبود...
صدای سامان باعث شد آیناز دیگه پا پیچ نشه..
سامان_خب داداش ما میریم.. دیر وقته..
رو به نیلو گفت_وسایلتو بردا بیا بریم...
نیلو با گفتن باشه ای به سمت کلبه رفت...
اهورا خونسرد دستاش توی جیب شلوارش فرو کرده بود از میان باغ به سمت پسرا اومد
با دیدنش یاد چند دقیقه پیش افتادم ضربان قلبم شدت گرفت
چنگ زدم و دست آیناز محکم گرفتم
آیناز دست رو روی دستم گذاشت با صدای که نگرانی توش موج میزد گفت_هانی...؟؟
با غم نگاهش کردم_میشه امشب پیش من بمونی؟؟
آیناز_اهورا کاری کرده؟؟؟
بخاطر بغض بزرگ گلوم
نتونستم حرفی بزنم و فقط
لبام شروع به لرزیدن کرد
آیناز خودش توی بغلم انداخت_بمیرم برات...که انقد سختی میکشی...
من که میدونم همه دردت مشکی نیست و همه چی زیر سر این اهوراست..
چشمام بستم که قطره اشکی از چشمم پایین چکید..
با صدای اهم بلند کسی آیناز ازم جدا شد
romangram.com | @romangram_com