#هانا_پسر_تقلبی_پارت_127
چشم باز کردم به صورتش نگاه کردم_آره ...خیلی خووبه...جات خالی..
ماهان_حیف ...حالت خوب نیست وگرنه همینجا ولت میکردم...
دستم دور گردنش حلقه کردم_راهتو برو داداش ...من حالم بده هنوز..
ماهان پوفی کشید_پسره پررو
لبخندی زدم سکوت کردم
بچه ها جلوی در کلبه ایستاده بودند
با دیدن وضع ما سریع به سمتمون دویدند..
آیناز_وای چی شد؟؟؟
ماهان منو روی زمین گذاشت..
صاف ایستادم
ولی دست ماهان هنوز دور کمرم حلقه شده بود
ماهان_ترسیده ...مثل اینکه مشکی خیلی خوب از خجالتش دراومده..
چپ چپ نگاهش کردم...
آیناز دستم گرفت_بهتری هانی؟؟؟
سرم به علامت تایید تکون دادم
نیلو اطراف نگاه کرد_اهورا کجاست؟؟
ماهان به پشت سرش نگاه کرد_نمیدونم ...فکر نکنم با بلایی که سر این بچه آورده روش بشه بیاد...
غریدم_من بچه نیستم..
ماهان_واس همین بخاطر یه سگ کوچولو اینجوری میلرزی و یخ کردی؟؟
کاش میشد بگم بخاطر سگ نبود ....
حاضر بودم صد تا سگ همزمان بهم حمله کنند ولی اهورا باهام اون کارو نکنه...
هنوز با فکر اینکه اگر ماهان نمیرسید معلوم نبود چه بلایی سرم بیاد ...
از ترس به خودم میلرزدم
romangram.com | @romangram_com