#‌هانا_پسر_تقلبی_پارت_126


بجای اهورا

کاش..

خدایا از بعضی ادمات بیشتر از حیوا نات میترسم

ماهان کمکم کرد از روی زمین بلند بشم...

ولی انقد توان نداشتم که روی پام بایستم..

دوباره زانوهام خم شد..

ماهان نگاه خشمگینی به اهورا انداخت_واقعا کارات بچگانه ست ببین سر طفلی چه بلایی اوردی...

حتما ضروری بود بره پیش مشکی؟؟

دستش زیر زانوهام برد با یه حرکت بلندم کرد

بدون توجه به اهورا به سمت کلبه به راه افتاد

سرم روی سینش گذاشتم

قلبش آروم و منظم میکوبید...

حس ارامش داشتم توی بغلش

شاید بخاطر این بود که نمیدونست دخترم

تا مثل اهورا برای پاره کردن تنم دندون تیز کنه

و حسش به من حسی پسرانه بود....

گرمای بدنش خیلی لذت بخش بود..

ارامش عجیبی داشتم...

چشمام بستم

تا از این حس کمال استفاده رو بکنم

ماهان با حرص گفت_خیلی خوش میگذره بهت؟؟

لبخند کمرنگی روی لبم نشست


romangram.com | @romangram_com