#‌هانا_پسر_تقلبی_پارت_125

دست اهورا از زیر پارچه لغزید

سینه توی مشتش گرفت_حیف اینا نیست..اینجوری زیر این پارچه قایمشون میکنی؟؟؟

فقط گریه میکردم و خدارو توی دلم صدا میزدم..

هیچ راه فراری نداشتم

فشار دست اهورا روی سینم باعث شد آهی ناخواسته از گلوم خارج بشه...

اهورا اروم زیر گوشم نجوا میکرد_کاری میکنم ....توام به اوج برسی...

دستش رو از پیراهنم خارج کرد به سمت شلوارم برد..

دکمه رو باز کرد

که صدای ماهان باعث شد کمی ازم جدا بشه_هانی ..اهورا کجایید..

اهورا سریع ازم جدا شد

که سر خوردم روی زمین زانو زدم...

بی رمق روی زمین نشستم..

اهورا_اه ...خرمگس ..الانم وقت اومدنه.....

بلند تر داد زد_اینجاییم ماهان..

گریم به هق هق تبدیل شده بود...

فقط خدارو شکر میکردم که اهورا نتونست به خواستش برسه

به هر زحمتی بود پارچه دور سینم محکم کردم و دکمه شلوارم بستم

دست و پام هنوز میلرزید...

ماهان نزدیک تر اومد با دیدن من که روی زمین افتادم

سریع به سمتم خیز برداشت_هانی خووبی...؟؟

چیزیت شده؟؟مشکی گازت گرفته؟؟؟

توی دلم پوزخندی زدم

کاش مشکی منو تیکه پاره میکرد

romangram.com | @romangram_com