#هانا_پسر_تقلبی_پارت_122
اهورا دستم گرفت و همراه خودش کشید...بیرون کلبه برد
اهورا_خب ..راه بیافت..مشکی اخر باغ بسته شده...
منم دنبال با فاصله میام...
نگاهم به باغ تاریک افتاد. ...
با التماس رو ب اهورا گفتم_اهورا خواهش میکنم ..من از تاریکی و سگ وحشت دارم...
اهورا کمی به جلو هلم داد_برو..من پشت سرتم بدوو..
سامان پوزخندی زد_پسره ترسو...
اخمی کردم_شما حرف نزنی نمیگن لالی...
سامان دندوناش محکم روی هم سابید_اخرش من زبون تورو کوتاه میکنم...
پوزخندی زدم_به همین خیال باش...
نگاهی به جمع انداختم ..همه منتظر من بودند...
آهی کشیدم
به سمت ته باغ راه افتادم
باغ تاریک تاریک بود
و باد لا ب لای درختا میپیچید
صدای وحشتناکی تولید میکرد...
با ترس و لرز قدم های آهسته جلو رفتم
نصف راهو نرفته بودم که صدای پای کسی توجهمو جلب کرد
به عقب برگشتم که با دیدن
اهورا نفس آسوده ای کشیدم..
_واقعا که ..این چه شرطیه گذاشتی..من بمیرمم دفعه بعد باشما بازی نمیکنم..
اهورا بهم نزدیک شد_من فقط میخواستم بکشونمت اینجا....لازم نیس حتما بری پیش مشکی....
romangram.com | @romangram_com