#‌هانا_پسر_تقلبی_پارت_121

ادامه داد_اخه پسر انقد بی جنبه ..؟

پیراهنش سریع پوشید دستی روی شونم زد_خودتو جمع کن پسر جان زشته...

از اتاق بیرون رفت

مات وسط اتاق ایستاده بودم

هنوز بدن برهنه ماهان جلوی چشمم بود..

سرم چندبار تکون دادم_پسره.....نمیگه اینجوری میاد جلو چشم دختر مردم خب هوایی میشه..

اه ....

خاک توسرت هانا که انقد جنبه نداری..با دیدن بدن لخت کسی خودتو جمع و جور کنی...

حقته مسخرت کنه...

با حرص روی تخت دراز کشیدم..

اعصابم از خودم و رفتارم خورد شده بود

چشمام بستم تا کمی بخوابم

شاید اتفاق چند دقیقه پیش رو فراموش کنم

هنوز تازه چشمام گرم شده بود که

صدای کوبیده شدن در اتاق منو از خواب شیرینم بیرون کشید

صدای اهورا از پشت در اومد_هانی بجنب وقت انجام دادن شرطه..

سریع روی تخت نشستم..

چی؟؟

شرط؟؟

کجا؟؟؟

محکم کوبیدم ب پیشونیم_آخ سگ..نوازش ..وای بدبخت شدم...

از اتاق خارج شدم که چشمم به بچه ها افتاد

همگی جلوی در ایستاده بودند...

romangram.com | @romangram_com