#هانا_پسر_تقلبی_پارت_118
آیناز_این حساب نیست باید جلوی همه بگی..این ک بازی نشد...
ماهان _راست میگه ..سریع شرطت رو بلند بگو..
اهورا دست به سینه نشست_باشه...
بهش گفتم امشب ساعت 12
میره ته باغ پیش مشکی(سگ) ...
نوازشش میکنه و برمیگرده..همین...
حتی از فکرش هم مو به تنم راست میشد..
من از سگ ها متنفر بودم...
ماهان_اهورا میدونی که مشکی به هرکسی اجازه نمیده بهش دست بزنه..این دیگه چه شرط مزخرفیه..
نمیدونم چرا همتون گیر دادید به هانی و شرط و شروط سخت میذارید براش
به ماهان چشم دوختم با چشمم ازش تشکر کردم
نمردیم یه بار طرف منو گرفت...
اهورا از جاش بلند شد_این شرط من بود و قوانین بازی اینو میگ که هانی موظفه انجامش بده..
درضمن خودمم دنبالش میرم که یه وقت تقلب نکنه..
از کلبه بیرون رفت
آیناز_اه این دیگ چه بازی بود ....
من ک میرم خونه بخوابم...
سامان هم پوزخندی زد از کلبه بیرون رفت
نگاهم بین نیلو و ماهان در رفت و امد بود...
منتظر بودم این دوتا هم شرشون کم کنند
ماهان_من میرم تو اتاقت بخوابم هانی...
بلند شد به سمت اتاقم رفت
romangram.com | @romangram_com