#‌هانا_پسر_تقلبی_پارت_117

_تو انگار ..تنت میخاره...

سامان_نه ..اتفاقا حموم بودم خارش ندارم...

ماهان_هانی ملق بزن ....وقت نگیر...

پوف کلافه ای کشیدم..

بلند شدم پیراهنم توی شلوارم بردم تا یه وقت بالا نره....

کمی عقب رفتم

سریع پشت سر هم شش تا پشتک زدم...

صاف ایستادم

همه برام دست زدن

اهورا_افرین عالی بود...

لبخندی زدم سر جام نشستم...

شیشه رو چرخوندم..

که سرش باز به سمت من افتاد تهش به سمت اهورا

اهورالبخندی زد_چقد منتظر این لحظه بودم...

هانی اقا جرات یا حقیقت...

کلافه جرات انتخاب کردم

واقعا بازی واس منی که همه چیزم پنهان کاری بود خیلی سخت و مزخرف بود..

اهورا لبخندی زد رو به جمع گفت_من کارم شخصی میگم ب هانی...

سرش نزدیگ اورد اروم کنار گوشم زمزمه کرد....

با شنیدن حرفش تنم گر گرفت

سریع ازش فاصله گرفتم

که لبخندی زد ابروهاش چند بار بالا پایین کرد...

اخمی روی صورتم نشست

romangram.com | @romangram_com