#هانا_پسر_تقلبی_پارت_116
جرات یا حقیقت....
نگاهم توی چشماش بود که از خباثت برق میزد...
خدایا خودم به خودت سپردم
میترسیدم بگم حقیقت سوال بی ربط بکنه...
پس خوردن آب شور و امثال اونو ترجیح میدادم..
_جرات..
سامان_پیرهنتو در بیار....
با دهن باز نگاهش کردم_چی؟؟؟
اهورا معترض _چرا حرف مفت میزنی سامان..؟
سامان دست به سینه ایستاد_دخترا برید بیرون تا هانی پیرهنشو دربیاره...
اخمی کردم_من چنین کاری نمیکنم...
سامان _این قوانین بازیه و باید اجراش کنی...
از جا بلند شدم_من چنین کار احمقانه ای نمیکنم
نیم خیز شدم که اهورا دستم گرفت کشید
وادار به نشستن کرد
رو به سامان گفت_ادم باش ...یعنی چی خودشو جلوی ما لخت کنه...
سامان پوزخندی زد_دختر ک نیست خجالت بکشه..
ماهان _بسه ...سامان شرطت رو عوض کن...
سامان نگاه بدی به من انداخت
و با بی میلی _باشه...هرچند باب میلم نیست..ولی شش تا کله ملق بزن...
نیلو ریز خندید
..
romangram.com | @romangram_com