#‌هانا_پسر_تقلبی_پارت_115

ماهان نگاهی به لیوان بزرگ پراز آب انداخت_خبر مرگت بیارن اهورا...

بزور یه نفس همه آب رو خورد

که من بجای اون گلوم سوخت..

تا همه اب خورد سریع خیز برداشت خودش توی آشپزخونه انداخت

دوباره همگی زدیم زیر خنده_خیلی باحال بود...

اهورا لبخندی زد_باحال ترم میشه وقتی نوبت ب تو برسه...

خندم جمع کردم

معلوم نبود برای من چه نقشه ای کشیده...

ماهان با اخم غلیظی اومد سرجاش نشست..

ماهان شیشه رو چرخوند...

سرش سمت آیناز افتاد تهش سمت نیلو..

نیلو لبخند لوسی زد_جرات یا حقیقت..؟

آیناز _حقیقت

نیلو_تاحالا چندتا دوست پسر داشتی...؟

صدای اعتراض سامان بلند شد_آه این سوالای خاله زنکی چیه میکنی؟؟

گفتم این بازی ب درد دخترا نمیخوره...

اخمی روی پیشونیم نشست..

آیناز چشم غره ای به سامان رفت..

بعد دستش دور شونه من حلقه کرد_یکی اونم کنارم نشسته

لبخندی بهش زدم

نیلو هم با لب و لوچه اویزون شیشه رو چرخوند که

سرش سمت من افتاد تهش سمت سامان

سامان لبخند پلیدی زد_خب هانی خان...

romangram.com | @romangram_com