#‌هانا_پسر_تقلبی_پارت_112


که صدای در کلبه بلند شد

نگاهی به بیرون انداختم

مااهان همرا با اهورا و سامان و نیلو و آیناز بیرون کلبه ایستاده بودند

..

ماهان از جلوی در کنار رفت بقیه وارد شدند..

همه یه راست وارد آشپزخونه شدند

اهورا تا چشمش به نیمرو ها افتاد دستی روی شکمش کشید_وای چقد گشنم بود ....

سر میز نشست

بقیه هم دور میز نشستن منتظر به من چشم دوختن_چیه؟؟.نگاه میکنید؟؟

آیناز_بیار بخوریم دیگه...

متعجب نگاهشون کردم

که ماهان بلند شد ماهیتابه برداشت رو وسط میز گذاشت

ماهان_این خسیس ب ما چیز بده نیس..خودمون باید بزور بگیریم..

آیناز هم چند نون از داخل پلاستیک بیرون کشید

همگی مثل قحطی زده ها ریختن سر نیمروهای بدبخت

اهورا با دهن پر گفت_بیا بخور ک هیچی بهت نمیرسه ها...

نگاهی به لپ های پرش انداختم

واقعا هم راست میگفت مثل ماشین دروو نصف ماهیتابه رو درو کرده بودند

جلو تر رفتم مشغول شدم

وقتی ته ماهیتابه رو در اوردن همه عقب کشیدن

اهورا_دستت درد نکنه خیلی گشنم بود...

آیناز_واقعا نیمرو چسبیدا....


romangram.com | @romangram_com