#هانا_پسر_تقلبی_پارت_110
قبل برگشتن به قبرستون رفتم که این پسر رو اونجا دیدم...
رو به من گفت_مگه نه..؟؟
آب دهنم قورت دادم_اء من یادم نمیاد...ببخشید باید برم به کارم برسم...
میخواستم سریع فرار کنم که ماهان مچ دستم رو گرفت_صبر کن کارت دارم....
ترسیده نگاهش کردم
سنگینی نگاه مهرداد رو حس میکردم
قلبم به شدت میتپید..هرآن ممکن بود از دهنم بیاد بیرون..
دستم کشیدم که ماهان محکم تر مچ دستم رو فشرد..
که صدای ترق تروق استخونام بلند شد...
مهرداد همینجور که زل زده بود به من دستش سمت ماهان دراز کرد رو به ماهان گفت_خب دیگ داداش من میرم...خدافظ
ماهان دستش به گرمی فشرد_خدانگهدار
استری و ترس بدی توی دلم نشسته بود
بعد از رفتن مهرداد نفس آسوده ای کشیدم..
ماهان به سمتم چرخید_کجا بودی؟؟
به خرید های توی دستم اشاره کردم_نمیبینی یا خودت زدی ب ندیدن؟؟
ماهان صورتش جلو اورد و غرید_زبونت بلند شد ...دو دقیقه پیش...مثل بید میلرزیدی. ...
حق به جانب گفتم_کی ؟؟من؟؟؟نه اشتباه میکنی...
ماهان دستم بالا گرفت جلوی صورتم نگه داشت...
هنوز از ترس مهرداد...دستم پام میلرزید...
اشاره به دست لرزونم کرد پوزخندی زد_اینا ..هنو داره میلرزه...
دستم پس کشیدم_بخاطر سنگینی وسایل بود..دستام رمق نداره..
پوزخند ماهان روی اعصابم بود.....
romangram.com | @romangram_com