#همسفر_گریز_پارت_398


آرتين آرامتر گفت: حالا كه اومدي، مي مونم...

نفس نگاه كرد به كوچه.

- تو بردي...

آرتين با رضايت نفس بلندي كشيد.

دست نفس را گرفت و گفت: پشيمون نمي شي نفس.

و انگشتانش را ب*و*سيد.

دل نفس لرزيد. چشمهايش را بست.

آرتين گفت: زود بگو داري به چي فكر مي كني؟!

چشم بسته گفت: به اون روز كه تاريكخونه مو بهم هديه دادي.

آرتين آرام گفت: همه ي اون روزها بر مي گرده... مطمئن باش.

نگاهش كرد و سر تكان داد كه "آره"

آرتين لبخند گرمي زد.

- روشن كن بريم.

نفس هم لبخند زد.

- كجا؟!

آرتين شانه بالا انداخت.

- چه مي دونم!... هر جا...

آرام خنديد و ماشين را روشن كرد.

آرتين با شيطنت گفت: قبل از حركت بايد يه چيزي بگم!

دست نفس روي دنده ثابت ماند.

- چي؟!

آرتين خنده اش را پس زد.

- مي دونم ازم متنفر مي شي... ولي اعتراف مي كنم قصه ي رفتن نقشه بود! براي اينكه بفهمم چقدر بود و نبودم برات مهمه.

نفس حس كرد رو دست خورده. اما ربطي به تصميمي كه بالاخره گرفته بود نداشت. فقط باعث شده بود سريعتر به نتيجه برسد.

سعي كرد عادي بماند.

- اشكالي نداره! چون منم اعتراف مي كنم اومدنم و رضايتم، بازي بود كه بموني.

آرتين لحظه اي بهت زده ماند؛ بعد زمزمه كرد: نفس؟!

نفس خنديد و حركت كرد.

- اين شوك براي اين بود كه ديگه نخواي از احساسم سوءاستفاده كني.

آرتين با خيال راحت لبخند زد.

- اين حرفت هم يعني اينكه يه احساسي داري كه مي ترسي ازش سوءاستفاده بشه.

دوباره دست نفس را گرفت و فشرد.

- اولين قرارمون اين باشه كه احساسمونو بگيم!

نفس با شيطنت نگاهش كرد.

romangram.com | @romangram_com