#همسفر_گریز_پارت_399


- فعلن كه فقط ازت متنفرم!

آرتين با ل*ذ*ت گفت: فعلن اشكالي نداره، ولي يادت نره قرارمون چيه.

نفس با اخم، آرام و متفكر سر تكان داد.

- مي گم... اينبار ديگه ميگم...

دوباره مي خواست به راهي فكر كند كه مي دانست روی ستاره اش، لبخند می زند و پناه كه مي دانست خواب است.

ولي به آرتين نگاه كرد كه فكرش همانجا بماند.

آرتين دست دور شانه هایش انداخت و با آرامش گفت: فقط به جلو نگاه كن... پشتت محكمه!

لبخند زد و با سر تصديق كرد.

به خيابان نگاه كرد و فكر كرد پناه روز اول مدرسه با پدرش مي رود و خودش مي تواند عكس يادگاري اولين روز مدرسه ي پناه را چاپ كند.






پایان





* جزء داستان نیست ولی دلم خواست الان این دو نفر، توی ماشین، این آهنگو گوش بدن!

از نظر شما که اشکالی نداره؟!





"بانوی من امشب، ترانه سازی کن

با این شب ِ و*ح*ش*ی، دوباره بازی کن

بانوی سرگردون! عاشق ترین میشم

دور حریم ِ تو، دیوار ِ چین میشم

می چینم این سیبو، حوای رویایی

بهشت همین دنیاست، وقتی تو اینجایی

دستامو می بخشم به اعتماد ِ تو

چهل ستون میشم، امشب برای تو

یه اتفاق راهه تا شب شکن باشی

پلنگ ِ مغرورم ! تو ماه ِ من باشی"

(آهنگ بانوی من، رضا جان ِ یزدانی)


romangram.com | @romangram_com