#همسفر_گریز_پارت_397






گیتار را کنار گذاشت؛ دست دراز کرد پناه را گرفت و میان ِ بازوهایش، با هم خواندند.





" دوست داشتن یا عشق

دوست دارمت با عشق

عشق ِ من به دوست داشتن، قابل تصور نیست"





این پناه ِ آرامش بود که پیشانی اش را به پیشانی ِ آرتین چسبانده بود و با خنده، تکرار می کرد " دوست داشتن یا عشق؟ دوست دارمت باعشق "

مشخص بود اصلن متوجه رها نشده اند که کنار در ایستاده و تصویربرداری می کند.

خم شد، به آسمان ِ تاریک چشم دوخت. ستاره ی راهی، جایی میان ِ آنهمه تاریکی می درخشید. خودش هم، حتمن داشت مثل همیشه لبخند می زد.

پناه دقیقن می دانست ستاره ی راهی کدام است.

كاغذ كوچك فال را از روي داشبورد برداشت و در تاریکی ِ کوچه و ماشین، نگاه كرد.

در ِ حياط باز شد و آرتين بيرون آمد.

دست نفس روي سوئيچ رفت اما همانجا ماند.

بی هوا دلش خواست دفعه ی بعد، وقتی آرتین و پناه می خوانند " آسمون تویی وقتی ماه داره می خنده؛ عشق من ببین امشب آسمون چقدر ماهه "، کنارشان باشد؛ بخواند، از خنده ی پسرش ل*ذ*ت ببرد و از چشمهای آرتین، عشق بگیرد.

آرتين با چشمهاي جمع شده به ماشين نگاه كرد و آرام لبخند زد.

دو دستش را به موهايش كشيد و چند لحظه، همانطور خندان ايستاد؛ بعد رفت طرف ماشين.

شيشه را پايين كشيد.

آرتين لبخند زنان گفت: چرا نشستي توي ماشين؟!

آرام گفت: اومدم دنبال پناه.

آرتين يك دستش را بالاي پنجره گذاشت.

- خوابيده... فكر نكنم نياز باشه بپرسم فكراتو كردي. حتمن نتيجه گرفتي كه الان اينجايي.

نفس ساكت به كوچه ي تاريك خيره شد.

آرتين هم آرام گفت: منتظرت بودم...

و ماشين را دور زد و سوار شد.

به دور و برش و به نفس نگاه كرد و همانطور با لبخند گفت: خب... چي بايد بگم؟

كاغذ ِ فال را برداشت و لبخندش پررنگ شد.

نفس سريع گفت: مسخره م نكن!

نگاهش كرد.

- مسخره نكردم. " نفس نفس اگر از باد نشنوم بويت / زمان زمان كنم از غم چو گل گريبان چاك"

با طعنه گفت: از شرط رفتنت معلومه!

romangram.com | @romangram_com