#همسفر_گریز_پارت_396
قدم زنان شعر را مرور كرده بود تا رسيدن به ماشين.
در ماشين كه نشسته بود، زنگ زده بود به پدرجان.
با خاتون احوالپرسي كرده بود و بعد، پدرجان كه پرسیده بود " چه كردي دخترجان؟"، گفته بود "هيچي..."
پدرجان پرسیده بود " هنوز هيچي؟!"
نفس به جاي جواب، گفته بود " پدرجان؟ يه شعر حافظ مي خونم براتون، برام معني مي كنين؟!"
پدرجان خنديده بود.
" با كافران چه كارَت؟ گر بت نمی پرستي دخترجان!... بخون!"
نفس شعر را زير نور سقفي ماشين خوانده بود.
پدرجان هم همراهش زمزمه كرده بود و آخر گفته بود " معني ش روشنه عزيزم... ميگه اين پسرو بيشتر از اين منتظر نذار!"
نفس سكوت كرده بود.
پدرجان گفته بود " بازم فكر كن... اگر هنوز دودلي، بازم فكر كن... ولي مراقب باش دير نشه."
فكر كرده بود " حتمن آرتين به پدرجان هم گفته كه مي خواد بره."
و دلهره اش بيشتر شده بود.
دوربین را برداشته بود.عکسها و فیلمهایی که رها از پناه گرفته بود را مرور کرد.
عکس ِ خودش و پناه که آرتین چند شب قبل گرفته بود. صورتهای خندان ِ خانواده که آن شب از شنیدن ِ بارداری ِ رها خوشحال بودند... فیلم ِ ویولن زدن ِ پناه، وقتی میان ِ آهنگ، به آرتین نگاه می کرد و تایید ِ او را برای درست اجرا کردن می خواست. نگاه ِ مشتاق و راضی ِ آرتین که سر تکان می داد و به پناه لبخند می زد...
آخرین فیلم را ندیده بود.
پناه و آرتین در استودیو بودند.
آرتین گیتار می زد و پناه، جلوی او، ایستاده بود و با ریتم ِ آهنگ، پاهایش را حرکت می داد.
" همسفر شدن مثل ِ در به در شدن خوبه"
آرتین می خواند؛ با لبخند و محبتی که همیشه در چشمانش بود.
" من که قلب ِ کوچیکم، بی تو کاسه ی خونه
من که کاسه ی چشمم، جز تو از کسی پُر نیست"
پناه هم همراهش می خواند.
" دوست داشتن یا عشق
دوست دارمت با عشق
عشق ِ من به دوست داشتن، قابل تصور نیست"
پناه بلد بود؛ انگار بارها شنیده بود.
صورت ِ کوچکش همه، خنده بود و انرژی؛ چشمهای براقش هم می خندید.
چند بار این آهنگها را با آرتین شنیده بود؟ کِی این قدر با او خوش می گذراند که خبر نداشت؟!
این آرتین بود که شادمانه می زد و می خواند؟!
" آسمون تویی وقتی ماه داره می خنده
عشق ِ من ببین امشب، آسمون چقدر ماهه!"
romangram.com | @romangram_com