#همسفر_گریز_پارت_395
- تو برام بردار.
دختر تعجب كرده بود.
- ما؟!
لبخند نفس رنگ گرفته بود.
- آره... چند سالته؟
دختر بچه گوشه ي چشمش را جمع كرده بود.
- فك كنم هش سال... پس خانوم شما نيت كن، ما ورداريم.
نفس سر تكان داده بود.
دختر، يكي از پاكتها را بيرون كشيده بود.
- بفرما!
نفس پاكت را گرفته بود و از كيفش اسكناسي درآورده بود. دنبال شكلاتهايي گشته بود كه هميشه براي پناه در كيفش مي گذاشت و هميشه هم پناه خودش بر مي داشت و مي گفت" اينم جايزه ي شازده پسر!".
گوشه ي كيف، يكي مانده بود.
شكلات و اسكناس را به بچه داده بود.
دخترك متعجب گفته بود: خاله اينهمه كه زياده!
نفس لبخند زده بود.
- بقيه ش مال خودت. فقط براي خودت باشه. هرچي دوست داري بخر.
دختر بچه خنديده بود.
- مايه داري ها خاله!
و سريع، شايد از ترس پشيمان شدن نفس، خندان رفته بود.
نفس لحظه اي ماتش برده بود. بعد در دل خدا را شكر كرده بود كه مي تواند از پناه حمايت كند و زندگي شان تامين است.
پاكت را با مكث گشوده بود.
دقيقن نمي دانست چه نيتي كرده. ياد فالهاي پدرجان افتاده بود و صداي گرمش كه بلند مي خواند.
"هزار دشمنم از مي كنند قصد هلاك / گرم تو دوستي از دشمنان ندارم باك
اگر تو زخم زني، به كه ديگري مرهم / اگر تو زهر دهي، به كه ديگري ترياك
عنان مپيچ كه گر مي زني به شمشيرم / سپر كنم سر ودستت ندارم از فتراك
مرا اميد وصال تو زنده مي دارد / وگرنه هر دمم از هجر توست بيم هلاك
نفس نفس اگر از باد نشنوم بويت / زمان زمان كنم از غم چو گل گريبان چاك
رود به خواب دو چشم از خيال تو؟ هيهات! / بود صبود دل اندر فراق تو؟ حاشاك
تو را چنان كه تويي، هر نظر كجا بيند؟ / به قدر بينش خود هر كسي كند ادراك
به چشم خلق عزيز آن زمان شود حافظ / كه بر ره تو نهد روي مسكنت بر خاك"
romangram.com | @romangram_com