#همسفر_گریز_پارت_394


يادش آمده بود هر بار با هم از آنجا خريد مي كردند، راهي جلوي فروشگاه مي ايستاد و مي گفت " پالتو نمي خواي؟!"

و با شيطنت مي خنديد...

جلوي طلافروشي اي ايستاده بود كه هنوز همانطور مانده بود.

جواهرات هنوز برق مي زدند و نفس در انعكاس شيشه ي ويترين، فقط خودش را ديده بود. بدون نگاه براق و منتظر راهي كه از شيشه نگاهش مي كرد...

بغضش را خورده بود و بيرون رفته بود.

جلوي رستوران چيني توقف كرده بود.

دلش نيامده بود پياده شود. هميشه با راهي آنجا مي رفت و هميشه هم مثل دفعه ي اول، خوش مي گذشت.

هيچ وقت ياد نگرفت با چوب غذا بخورد ولي دست بردار نبود.

راهي بعد از اولين بار، كه فقط تماشايش كرده بود، دفعات ِ بعد، با چوب غذا را به دهان نفس مي برد و در جواب اعتراض نفس كه " زشته!" با عشق و ل*ذ*ت، هربار مي گفت " كجاش زشته كه به كسي كه عاشقشي غذا بدي؟! تازه هندي ها با دست به كسي كه دوستش دارن غذا مي دن. يكي از راههاي ابراز علاقه س!"

مي خواست خاطرات رستوران چيني، هميشه برايش دو نفره و ل*ذ*تبخش بماند.

غروب، ساعتي در پارك قدم زده بود و فكر كرده بود... به رفتن آرتين. به بدتر شدن پناه، وقتي آرتين نباشد... ترسيده بود... احساس تنهايي كرده بود... از خودش بدش آمده بود كه هميشه بايد به كسي تكيه مي كرد...

آرتين، همان آرتين سالهاي دور بود. دوباره نگاهش گرم و مهربان بود. و لبخندهايش، مثل دوران كودكي، حمايتگر و پرمهر. با آن موهاي خاكستري كنار گوشها و عينك ظريف بدون قاب كه وقت نوشتن نت يا خواندن كتاب مي زد.

در تنهایی، می توانست به خودش اعتراف کند دوستش دارد.

اعتراف کند وقتی آرتین از قهوه خوردن ِ شبانه و زدن ِ ویولن سل برایش گفته بود، نگاهش سر خورده بود روی سینه اش که آرام، با هر نفس، جلو و عقب می شد؛ و یک لحظه فکر کرده بود تکیه کردن به این سینه هم مثل راهی، امنیت می بخشد؟!

رفته بود به كافه ي جديدي نزديك پارك كه قبلن نبود.

قهوه خورده بود؛ به آدمهايي كه با هم حرف مي زدند، نگاه كرده بود... به تنهايي خودش؛ به صندلي خالي روبه رويش.

هيچ كس زنگ نزده بود تكليف پناه را بپرسد كه مي ماند يا مي رود.

و همين، نفس را متعجب كرده بود.

از كافه كه بيرون رفته بود، دوباره متفكر، محو آدمها شده بود.

آدمهايي كه آن شب، انگار همه با هم بودند. هر كس، كسي را داشت. دوست، همسر، خواهر، برادر،... انگار فقط خودش ميان همه، تنها مانده بود.

و فكر كرده بود" هنوز آرتين نرفته و داره سنگيني بار پناهو به دوش مي كشه. وقتي بره از اين هم خسته تر و تنها تر ميشي نفس!"

روي يكي از رديف نيمكتهاي ميان پياده رو و پارك نشسته بود.

نسيم، بوي چمن آب داده را به صورتش مي زد و ازدحام خيابان و ماشينها را از سرش دور مي كرد.

دختر بچه اي با سماجت خواسته بود فالي به او بفروشد.

" خاله، تو رو خدا يه فال بدم؟... خاله فال نمي خواي؟"

و انگار سكوت و صورت بي روح نفس، جوابش را داده بود كه عقب رفته بود.

نفس ياد راهي افتاده بود كه هر بار بچه هاي خياباني اصرار مي كردند چيزي بخرد، اول مي خريد، بعد هر چه را خريده بود با پول بيشتر به بچه ها مي داد و مي گفت " پولشو كه كس ديگه ازشون مي گيره، لااقل يه چيزي براي خودش بمونه طفلك."

زمزمه كرده بود " راهي! تو واقعن يه انسان بودي... نه!... يه فرشته كه جات روي زمين نبود."

از پشت پرده ي اشك به پياده رو نگاه كرده بود و دخترك را صدا زده بود.

دختر بچه، سرحال دويده بود.

نفس گفته بود" يه فال مي خوام."

دختر بچه، دسته ي فال را بالا آورده بود.

- وردارين!

لبخندي به صورت دود گرفته اش زده بود.

romangram.com | @romangram_com