#همسفر_گریز_پارت_393


نگاه ِ گرم ِ آرتین، خاطره ای دور و دلنشین را در ذهنش پر رنگ می کرد.

دلش می خواست این امنیت ِ تازه را بپذیرد ولی خاطراتش با راهی، سد ِ این خواستن می شد.

روسري را سر كرد و كيفش را برداشت.

آرتين گفت: كجا مي ري؟

شانه بالا انداخت.

- نمي دونم... مي خوام تنها باشم.

- توي تنهايي عاقلانه فكر كن و تصميم بگير.

نفس لبهايش را به هم فشرد.

آرتين گفت: اين آخرين فرصته... اينبار اگه قبول نكني، ديگه نمي مونم...

اخم كرد و به طرف او برگشت.

- يعني چي؟!

آرتين آرامتر گفت: از اينجا ميرم... اما ايندفعه براي هميشه.

متعجب گفت: پس پناه چي؟!

آرتين دستهايش را در جيبها كرد و خیره شد به قهوه ای ِ چشمهای نفس.

- اولين بار نيست كه دارم از چيزي كه دوست دارم مي گذرم... براي پناهم معلم موسيقي زياده.

نفس ساكت در را باز كرد.

آرتين گفت: تا وقتي بياي دنبال پناه، وقت داري فكر كني...

با لجبازي گفت: شايد بخواد بمونه... يا با آژانس برگرده خونه.

آرتين در را گرفت.

- نمي مونه... بدون تو اينجا نمي مونه... اگه نيومدي دنبالش، جواب منم معلوم ميشه... آژانس يعني برم.

نفس بدون نگاه و جواب رفت.

آرتين صداي حرف زدنش را با پناه شنيد و سلانه سلانه پايين رفت.





فصل آخر





ساعت ده شب بود كه ماشين را خاموش كرد.





ظهر، بدون تصميم قبلي، سر از قبرستان درآورده بود. مدتي طولاني كنار قبر راهي نشسته بود و به سنگ سياه و اسم سفيدش خيره شده بود؛ حرف زده بود؛ گريه كرده بود؛ سنگ را چند بار شسته بود... گرما را حس نكرده بود. اصلن حواسش به اطراف نبود؛ حتا وقتي يكي دو نفر، خرما و شكلات جلوي صورتش گرفته بودند، متوجه نشده بود.

بعد به همان مركز خريدي رفته بود كه سالها پيش با راهي، براي اولين بار رفته بودند.

جلوي همان فروشگاه كه پالتو خريده بودند و حالا عوض شده بود، ايستاده بود.

صداي راهي را شنيده بود " مگه اون پالتو رو نپسنديدي؟!"

romangram.com | @romangram_com