#همسفر_گریز_پارت_392


- همه جا رو؟! من فقط طبق رسوم، با بزرگترها صحبت كردم و ازشون اجازه گرفتم... نفس! من و تو بچه نيستيم... اين شل كن، سفت كن ها مال بچه هاي بيست ساله س نه ما... تازه اين وسط پاي پناهم در ميونه.

با حرص گفت: چرا داري من و بچه مو آزار ميدي؟... چرا اينطور با اعصاب من بازي مي كني؟ من بچه بازي در ميارم يا تو؟!

آرتين چشمهايش را بست و نفسش را حبس کرد.

- من نه قصد آزار تو رو دارم، نه پناه... فقط دوستت دارم...

چشم گشود و مردد به چشمهای نفس نگاه انداخت که با حالتی آشنا و دور، ماتش مانده بود.

- اون وقت كه راهي زنده بود، همه ي زندگيم پناه بود... چون از انسانيت و شرافت به دور بود كه تو رو دوست داشته باشم. همه ي عشقمو به پناه دادم چون هم خون تو بود؛ پاره ي تن تو بود... چون بوي شيرين تو رو مي داد؛ چون بچه ي تو بود... حالا اگه احساسمو به زبون بيارم كسي ملامتم نمي كنه.

نفس! اينهمه سال عشق، مي تونه پناهو سيراب ِ محبت كنه... شايد بتونه به تو آرامش دوباره بده... چرا بايد جلوشو گرفت؟... آخه مشكل تو چيه؟! فكر مي كني چقدر فرصت زندگي داريم كه همون رو هم از هر دومون دريغ مي كني؟ رفتن راهي چشماتو باز نكرد كه بفهمي از فردامون خبر نداريم؟... اما امروز كه دستمونه رو مي تونيم به بهترين شكل بسازيم. هم براي خودمون، هم براي پناه كه مال فرداس... شايد فردا منم مثل راهي نباشم ولي امروز كه هستم و مي تونم براي پناه پدر باشم و براي تو تكيه گاه، چرا نبايد استفاده كنم؟

نفس كمي آب خورد.

با تاسف سر تكان داد و آرام گفت: فقط داري خودتو مي بيني... من، من، من... چيزي كه مهمه خودتي؛ احساس خودته؛ عشق خودته؛ فكر خودته... تنها چيزي هم كه ارزش نداره منم.

آرتين متعجب قدمی جلو رفت.

- یه جوری حرف می زنی انگار منو نمی شناسی... نفس! مگه من غریبه ام؟ مگه انقدر منو قبول نداری که پسرت رو با خیال راحت بهم می سپری؟! همه ي اين حرفا براي بودن كنار توئه... جوری حرف می زنی انگار برای داشتن ِ یه گلدون، دارم خودمو به آب و آتیش می زنم...

کف ِ دو دستش را به صورتش کشید و انگشتانش را جلوی دهانش متوقف کرد.

- نه سال پیش، وقتی خواستم از احساس و تصمیمم بهت بگم، نگران ِ تفاوتهامون بودم؛ همون تفاوتهای احمقانه ای که هر روز و هر ساعت، مثل خوره، مغزمو می خورد... گیج بودم؛ نمی دونستم کار ِ درست چیه؟ اما دنبال یه راه بودم که از حرفها و نگاهها فرار کنم؛ که یه وضعیتی داشته باشیم تا مجبور به تحمل ِ سنگینی ِ حرفای اطرافمون نباشیم؛ نه خودمون، نه خانواده م... نمی خوام بازم اون اتفاقات و عذابها رو به یاد بیارم... اما این آدمی که جلوت وایساده و به گفته ی خودت، همه جا رو از تصمیمش با خبر کرده، انتخابشو کرده. ما سالهاست داریم کنار هم زندگی می کنیم. نه من با باورها و اعتقادات شما مشکل دارم، نه تو و خانواده ت با دین و مذهب ِ من... غیر از اینه؟

ایستاد مقابل ِ نفس. سکوتش را که دید، سرش را خم کرد و ابروهایش کمی بالا رفت.

-هوم؟!

نفس، بازدمش را با صدا بیرون داد ولی حرف نزد.

آرتین خیره به چشمهایش، با قاطعیت ولی آرام، ادامه داد: من تصمیممو گرفتم و انتخابمو کردم؛ پای همه چیزشم می مونم... با مامانم و آرمن هم حرف زدم و همه چیزو براشون گفتم. اونا هم باهامن؛ پی ِ همه ی حرف و حدیثا رو به تنم می مالم و همون راهی رو میرم که تهش به تو و پناه می رسه... برای ازدواج باهات، باید دینمو عوض کنم... نمی تونم! من مسیح رو قبول دارم. اعتقاداتم برام باارزشن؛ همونطور که همه ی داشته های هر کس، براش عزیز و محترمه... اما ظاهرا فقط باید مسلمون باشم تا بتونیم ازدواج کنیم... چیزی که برام مهمه، اینه که هر دومون خدا رو می پرستیم... انقدر هم تو رو می شناسم که مطمئن باشم همینطور فکر می کنی...

از سکوت ِ نفس کلافه شد. به در و دیوار نگاه انداخت و با اخمی آرام، دوباره به صورت ِ او خیره شد.

- آرمن اسمشو گذاشت اعتبار و آبرو؛ هر چی... از اون چیزی که ظاهرن الان دارم و با تغییر دین دیگه ندارم، می گذرم تا تو رو داشته باشم... بيشتر از اينم حاضرم بدم... براي چي؟... كه بتونم هميشه كنارت بمونم؛ بهت امنيت بدم؛ دلخوشي بدم... تا دوباره شاد باشي، بخندي، از بزرگ شدن بچه ت ل*ذ*ت ببري... زندگي كني... ديدن رضايت تو برام كافيه... می دونم می تونی با شرایط جدید کنار بیای... فقط باید بخوای.

نفس بلندی کشید.

- دیگه خودت باید قضاوت کنی همه ی این کارا، فقط به خاطر ِ خودخواهیمه یا داشتن ِ یه زندگی ِ سه نفره و قشنگ.

رها چند ضربه به در زد.

- وسايلت...

نفس مانتو و كيفش را گرفت و ساكت لباس پوشيد.

آرتين با دو دست، بازوهايش را گرفت.

لبخند آرامي زد و به نرمي گفت: به روزايي فكر كن كه سه تايي مي ريم خريد، گردش، سينما... به شبايي كه با هم قهوه مي خوريم و برات ويولن سل مي زنم و دوباره همزمان به "سوز بم خاصش" فكر مي كنيم و به هم مي خنديم... مسافرتهايي كه مي ريم؛ مهموني هايي كه مي ديم براي تولد ها و فارغ التحصيلي پناه و سالگرد ازدواجمون... نفس! من و تو خوشبخت مي شيم.

نفس خيره به نگاه مهربان آرتين، خواست بگويد " همه ي اين روياها و كارها رو با راهي انجام داديم. با هم خوشبخت بوديم."

اما ترجيح داد ساكت بماند تا دوباره موعظه ي آرتين شروع نشود.

آرتين آرام تر گفت: هيچ كدوم از اينا بكر نيست؛ نه؟!... همش برات تكراريه.

نااميد نگاهش كرد.

آرتين گفت: شايد تكراري باشه اما حسش تكراري نيست. تو هر بار كه به ماه نگاه مي كني يه حس و تجربه ي تازه س. اما ديدن ماه تكراريه...

آرام گفت: اين منطق ِ تو براي من قابل قبول نيست.

آرتين لحظه اي ساكت نگاهش كرد.

- با اين لجبازي داري سه نفرو اذيت مي كني؛ خودت و من و پناه.

romangram.com | @romangram_com