#همسفر_گریز_پارت_391


رها آرام گفت: تصميمشو گرفته...

عصبي تر شد.

- آره. تصميمشو گرفته منو ديوونه كنه.

با چشم به در اشاره کرد.

- به اينا كِي گفته؟

- ديشب... خاله كلاريسو نمي دونم اما ديشب اومدن بالا به خاله شكوفه و نويد گفت.

نفس همانطور كه قدم مي زد، گفت: پس چرا خاله كلاريس اينطوريه؟! چرا ناراحت نيست؟!

رها شانه بالا انداخت.

- ديشب هم مامانت همينو پرسيد. گفت اولن هركس غير از نفس بود، موافق نبودم؛ دومن ديگه سي و هشت سالش شده و خودش مي تونه براي زندگيش تصميم بگيره؛ می دونم اگر الان که راضی به ازدواج شده، جلوشو بگیرم، دیگه باید آرزوشو به گور ببرم؛ سومن مي دونم هم نفسو دوست داره، هم پناهو... حالا يه كم از اون آب بخور تا سكته نكردي...

نفس بي توجه گفت: مامانم چي گفت؟... نويد...





رها چانه اش را بالا برد.

- مامانت اشك شوق ريخت... نويد هم... اول مخالفت كرد... گفت کارت سخت میشه... می خوای همه جا پر بشه با یه زن ِ مسلمون ازدواج کردی؟ می خوای خاله کلاریسو هم تو دردسر بندازی؟ خاله کلاریس گفت همه چی فرمالیته س؛ وقتی نفس و آرتین با دین ِ همدیگه مشکلی ندارن، بقیه ش مهم نیست. گفت برام خوشبختی ِ بچه م از همه ی حرف و حدیثا و نگاهای مردم مهم تره؛ اونم حالا که بعد از این همه سال، راضی به ازدواج شده... نوید بهش گفت تو داري از خودت مايه مي ذاري براي آينده ي خواهر و خواه*ر*زاده ي من. ولي آرتين گفت از اين خبرا نيست... داره چهل سالم ميشه، موهام داره سفيد ميشه... از خدا هم مي خوام يه شبه صاحاب يه پسر هفت ساله بشم.

نفس عصبي پوزخند زد.

- خيلي جالبه! اينا كه راضي شدن؛ مامان و باباي تو هم كه راضي ان، پدرجان هم كه تاييد كرده... فقط اين وسط چيزي كه مهم نيست، نظر منه! حتمن مي خواستن پنج شنبه بيان قرار عروسي رو بذارن!

رها خنديد.

- آره!

نفس بلند گفت: رها نخند... من دارم از حرص سكته مي كنم... هيچ كس منو آدم حساب نكرده... اون آرتين ِ لعنتي اگه براي من ارزش قائل بود، همون وقت كه جوابشو دادم، تمومش مي كرد. نه اينكه با دسته گل بره منو از پدرشوهرم و حالا هم از برادر و مادرم خواستگاري كنه... من ِ احمقو بگو كه با حرفاي پدرجان داشتم خام مي شدم...

چند ضربه به در خورد.

رها در را باز كرد.

آرتين گفت: اجازه هست؟

رها به نفس اشاره كرد و گفت: بفرماييد... فقط...

آرتين با چشم به رها اطمينان داد و وارد شد.

نفس گفت: ميشه لطفن كيف و لباساي منو بياري؟... پناه اينجا باشه تا من برم و برگردم.

آرتين جدی گفت: قبلش مي خوام باهات حرف بزنم.

و با لبخند به رها گفت: ميشه سر پناه و مادرها رو گرم كني؟ شايد نفس همچنان بخواد داد بزنه؛ منم مجبور بشم با فرياد جوابشو بدم.

رها هم لبخند زد؛ سر تكان داد و رفت.

آرتين گفت: اول آب بخور يه كم آروم شو، بعد.

همانطورعصبي گفت: مگه من بهت نگفتم همه چي رو همون وقت تموم كن؟

آرتين هم با همان جديت گفت: مگه همون وقت منم جواب ندادم كه تموم نمي كنم؟

نفس نشست.

- چرا وقتي مي دوني نظر من چيه، همه جا رو پر كردي؟!

آرتين ابروهايش را بالا برد.

romangram.com | @romangram_com