#همسفر_گریز_پارت_390
آرتين كنار پناه نشست.
- تنبيه پسر شكمو، دو ساعت تمرين اضافه!
بعد جواب لبخندهاي شكوفه و كلاريس را با لبخند داد.
- نفسو با چه حُقه اي راضي كرديد بياد تو؟!
نگاههاي غير عادي و لبخندها به طرف نفس برگشت.
آرتين با چشمهايي براق نگاهش كرد و سر پناه را نوازش كرد.
نفس به بشقابش خيره شد.
شكوفه گفت: خاتون تا يك ساعت پيش اينجا بود.
براي اينكه عصبي تر نشود، بدون بلند كردن سر گفت: اِ؟ حالش خوب بود؟
رها گفت: آره. كلي سلام رسوند. اگه مي دونست مياي، نمي رفت... گفت پدرجان تنهاس. رفت با هم ناهار بخورن.
كلاريس گفت: آخر هفته مي بينيش.
شكوفه گفت: قراره همگي بريم باغ كرج.
پناه خندان گفت: آخ جون! شايلي!
كلاريس گفت: پنج شنبه مي خواستيم خودمونو دعوت كنيم خونه ي تو نفس جان!
نفس به كلاريس با نگاه و لبخند غريبش زل زد.
مثلث نگاههاي رد و بدل شونده، به آرتين هم كشيده شد.
آرتين لبخند آرامي زد.
نفس گفت: خوشحال مي شيم بياين.
كلاريس گفت: همگي مي خواستيم بيايم... ما و پدرجان و خاتون و...
نفس لحظه اي فكر كرد.
- تولد كه نيست؟... خبر خاصيه؟
كلاريس خندان گفت: اگه خدا بخواد، آره!
نفس اول سر در نياورد؛ بعد با سوءظن به آرتين نگاه كرد و از لبخند گرمش، همه چيز دستگيرش شد.
عصبي سرش را پايين انداخت و با غذا بازي كرد.
حس كرد حالش به هم مي خورد. انگار همه متوجه تغييرش شدند كه حرف را عوض كردند.
سر در نمي آورد. كلاريس هم فهميده بود؟! پس چرا انقدر خوشحال و بي خيال بود؟! به ليوانش خيره شد و دلش خواست همان را بردارد و به طرف آرتين پرتاب كند.
سريع بلند شد و بدون اينكه به كسي نگاه كند، گفت: ممنون... من ميرم بالا.
رها لحظه اي به صندلي خالي نگاه كرد و او هم بلند شد.
- دستتون درد نكنه... برم پيشش.
نفس ليواني آب ريخت و عصبي قدم زد.
رها را كه ديد، كلافه گفت: اين بود كارت؟!
رها نشست.
- مي خواستم بگم ولي جلوي بقيه؟!
با اخم گفت: همه ي فاميلو پر كرده... آخه چي از جونم مي خواد؟!
romangram.com | @romangram_com