#همسفر_گریز_پارت_389
***
نفس میان ِ پله ها بود که شكوفه در خانه ی کلاریس را باز كرد.
- سلام مامان... بيا اينجا.
نفس ب*و*سيدش.
- با رها كار دارم.
شكوفه گفت.
- حمومه... بيا تا بياد.
حس كرد نگاه شكوفه و كلاريس عجيب شده؛ با آن لبخندهاي بي دليل.
كلاريس به ارمني گفت: قهوه مي خوري قربونت برم؟
- نه مرسي.
شكوفه با همان لبخند بي دليل گفت: پس صبر كن رها بياد، ناهار بخوريم.
كلاريس گفت: عجبه اومدي تو! مياي بچه رو مي ذاري و خودت مي ري.
باز احساس كرد چيزي مثل هميشه نيست.
لبخند زد و ساكت ماند.
رها كه آمد، نفس كلافه شده بود.
شكوفه گفت: بيا عزيزم... اينم قرمه سبزي كه ه*و*س كرده بودي.
رها ابروهايش را براي نفس بالا انداخت.
- ببين چقدر عروسشونو تحويل مي گيرن!
كلاريس گفت: بشينين من برم بچه ها رو صدا بزنم.
نفس همانطور كلافه گفت: من نمي خواستم بمونم... كار دارم.
كلاريس شانه هايش را از پشت گرفت و روي صندلي فشرد.
- كار باشه براي بعد... بشين عزيزجان.
نفس با نگاه و اخمي آرام از رها پرسيد " چه خبر شده؟"
رها خنديد.
نفس گفت: نكنه بچه ت دوقلو شده كه انقدر مشكوكي؟!
شكوفه با ذوق گفت: فكر كن دوقلو بود! چه خوب مي شد!
نفس گفت: اگه دوقلو نيست، پس چه خبر شده؟!
رها اشاره اي به شكوفه كرد كه " جلوي شكوفه نميشه" و گفت: به به! عجب قرمه سبزي خوشبويي!
شكوفه برايش غذا ريخت.
- بخور عزيزم... نوش جانت.
رها حتا به نفس نگاه هم نكرد.
پناه، كلاريس و با مكث، آرتين هم آمدند.
پناه با صدا بو كشيد.
- هوم! وسط كلاس، كسي براي غذا صدا نمي زنه خانوم! ولي چون بوي خوب مياد اومديم!
romangram.com | @romangram_com