#همسفر_گریز_پارت_388


- بمونيد. تا از بالكن شهرو سياحت كنيد ميرم ميارمش.

پدرجان سر تكان داد.

- نه... باشه يه وقت ديگه... امروز اومدم فقط تو رو ببينم.

***

جلوي در خانه، وقتي پياده مي شد، تكيه زده به عصاي آبنوسش، خم شد.

- حرفاي امروزم فقط درد دل و گفتن تجربه بود... دلم مي خواد تا زنده ام، تو رو شاد ببينم... تنهايي فقط مال خداس نفس جان... برو به سلامت.

***

رها اس ام اس داده بود " پناهو كه آوردي پيش آرتين كلاس، نرو. بيا بالا كار مهم باهات دارم."

ماشين را كه پارك كرد، پناه سازش را برداشت و بيرون دويد.

هنوز پناه به پله ها نرسيده، آرتين در را باز كرد.

پناه دستش را كنار پيشاني گذاشت.

- سلام!

نفس در را بست.

آرتين لبخند زنان ب*غ*لش كرد.

- سلام پسرم!

نفس با اخمي آرام نگاهش كرد و پناه خنديد.

- مثل بابا فرامرز گفتي پسرم!

آرتين با خنده پناه را ب*و*سيد و به نفس هم سلام كرد.

نفس آرام جوابش را داد و بالا رفت.

آرتين ساز پناه را گرفت و همانطور كه پايين مي رفتند، گفت: حالا مگه چي ميشه تو پسر من باشي؟!

پناه لبخند كجي زد.

- حتمن منم بگم "بابا آرتين"!

و خودش خنديد.

آرتين سرحال نشست.

- آره! مگه بده؟!

پناه يك دستش را به كمر زد و با دست ديگر كنار گوشش را خاراند.

- پس بابا راهي چي؟!

آرتين گفت: حالا كه بابا راهي نيست، من كه مي تونم بابات باشم؟

پناه متفكر گفت: اگه كسي باباش بره به ستاره ش، مي تونه يه باباي ديگه داشته باشه؟!

آرتين با محبت لبخند زد.

- بله! يه باباي ديگه كه مثل باباي خودش هم باهاش دوست باشه، هم دوستش داشته باشه، هم اينكه هميشه با هم باشن.

پناه يك ابرويش را بالا برد.

- تو كه هميشه پيش من نيستي؟ خونه ي تو اينجاس، خونه ي من و مامانم يه جاي ديگه.

آرتين ساكت فقط لبخند زد. بعد گفت: خب... شروع كنيم؟

romangram.com | @romangram_com