#همسفر_گریز_پارت_387
با دست لرزان چای ریخت و بیرون برد.
پدرجان فنجانش را برداشت.
- فقط به خاطر تو و پناه نيست... به خاطر دل خودشم هست... بعد از هشتاد سال سن، اينو ديگه توي يه نظر مي تونم بفهمم كي عاشقه...
نفس كمي خيالش راحت تر شد كه آرتين حرفي نزده و اين، فقط حدسيات خود پدرجان است.
گفت: فرض رو بر اين بگيريم كه ايثار و فداكاري در كار نيست و دلش مي خواد اين كارو بكنه... اما مگه الكيه پدرجان؟! آرتين مسيحيه.
پدرجان لبخند آرامي زد.
- گفت فقط نفس رضايت بده، باقي كارها با خودم.
نفس متعجب گفت: جواب خاله كلاريسو چي ميده؟! دينشو چيكار مي كنه؟... پدرجان... كار آسوني نيست.
لبخند پدرجان رنگ گرفت.
- پس رضايت داري كه به سختي هاي بعدش فكر مي كني! هر كه طاووس خواهد، جور هندوستان كشد دخترجان.
سريع گفت: نه... نه... فقط دارم ميگم مسئله ي ساده اي نيست.
پدرجان به جلو متمايل شد.
- الان مشكلات چيه؟ چي باعث ميشه "نه" بگي؟
نفس آه كشيد و ناخوآگاه به عكس راهي نگاه كرد.
- نمي تونم كسي رو به جاي راهي بذارم... شايد اگر اونقدر مهربون و خوب نبود راحت تر بودم... همه ميگن قرار نيست كسي جاي راهي رو بگيره؛ اما وقتي ازدواج كنم، به جاي راهي، يه نفر ديگه ميشه شوهرم... اصلن نمي تونم تصورشو بكنم...
پدرجان با نگاهي صميمي، آرام گفت: به اينم فكر كردي كه تا كِِي مي توني تنها باشي؟
نفس ساكت ماند.
پدرجان همانطور نرم و مهربان گفت: اگر مادرت و مادام رو ديدي كه تنها موندن، بحث ديگه ايه. مادام بعد از سي سال، همسرشو از دست داد. بچه هاش بزرگ شده بودن. همدمش مادرت بود كه اونم همدردش بود. مادرت هم وقتي بيوه شد كه تو و نويد از آب و گل دراومده بوديد... خيلي فرق هست بين يه زن چهل ساله با بچه هاي بزرگ و با اون شخصيت محكم و خود ساخته كه عادت كرده تنها و متكي به خودش زندگي كنه، با تو كه هنوز سي سالت هم نشده. با يه بچه ي كوچيك و حساس...
منم وقتي زنم از دنيا رفت، خيلي جوون بودم. پسرهام كوچيك بودن... اما چون عاشق زنم بودم، هيچوقت به ازدواج دوباره فكر نكردم.
فريبرز، هم سن و سال شازده بود كه مادرش رفت. فرامرز هم هفت هشت سالش بود. با هر سختي و مشقتي بود، هم كار كردم، هم تر و خشكشون كردم... توي تنهايي هام دائم با عكس زنم حرف مي زدم و ازش كمك مي خواستم تا بتونم يه تنه از پس زندگي بربيام.
بزرگ شدن بچه ها رو مي ديدم و احساس سبكي مي كردم. بهش مي گفتم همه ي تلاشمو براي بچه ها مي كنم. تنهايي رو به جون مي خرم تا نه بچه ها درد نامادري رو بكشن و نه خودم كسي رو به جاي تو بيارم...
فريبرز كه زود بارشو بست و از ايران رفت؛ اما فرامرز، مثل راهي خيلي عاقل و قدرشناس بود. متوجه تنهايي من مي شد. هواي منو خيلي داشت. براي همين هم وقتي با خاتون ازدواج كرد، گفت بايد با خودمون زندگي كني كه تنها نموني. هرچي اصرار كردم، فايده نداشت.
پيششون آروم و خوشبخت بودم و هستم. اينكه حس مي كنم بچه م متوجه زحمتهاي من شده، برام يه دنيا مي ارزه. هرچند هيچ پدر و مادري توقع جبران از بچه ي خودش نداره...
اما حالا كه به آخر خط رسيدم، مي بينم همه ي سالهاي جووني و ميانسالي رو توي تنهايي گذروندم. بچه و عروس و نوه ها شيرينن اما همدم آدم نمي شن... اصلن هيچ كس براي آدم مثل همسر نميشه...
فرامرز هم شايد اين تنهايي ِ منو ديده كه اصرار داره تو تنها نموني ... پسرت چه تو تنها بزرگش كني، چه با يه شريك ديگه، چشم روي هم بذاري براي خودش مردي شده و مي چسبه به زندگيش. خيلي كه با معرفت باشه، ميشه مثل فرامرز من؛ تنهات نمي ذاره. اما تا اون وقت، عمر تو بوده كه گذشته...
به نظرم ازدواج براي بار دوم، سخت تر و حساس تره... بيشتر بايد براي انتخاب وسواس به خرج بدي... حالا ديگه بچه هم هست... اما وقتي كسي مثل آرتين باشه، دل آدم قرصه... شايد اولش سخت باشه ولي كم كم عادت مي كني. محبت محبت مياره دخترجان... هم پسرت زير سايه ي محبت يه مَرده، هم خودت... زندگي آرتين هم قرار نيست حروم بشه به پاي شما... وقتي مرد خوبي باشه، يواش يواش تو هم بهش دل مي بندي... هنوز جوونيد... مي تونيد بچه دار بشيد.؛ براي من نوه بياريد... بدون غصه ي تنها موندن، به هم تكيه كنيد و بچه هاتونو بزرگ كنيد... همدم ِ هم باشيد... مطمئن باش خوشي و آرامش ِ تو، روح راهي رَم شاد مي كنه... اونم از اين كارت راضيه.
نفس بلندي كشيد.
- دهنم خشك شد! پاشو دخترجان اين چايو عوض كن، بيا با هم چاي بخوريم.
اشكهايش را پاك كرد و بلند شد.
پدرجان گفت: شازده پسر كِي مياد خونه؟
- يك و نيم... خودم ميرم دنبالش.
پدرجان خيره به عكس راهي، آرام تر گفت: خواستي بري دنبالش، منم مي رسوني؟
romangram.com | @romangram_com