#همسفر_گریز_پارت_386
" جدی؟!"
نفس بی حوصله گفته بود " حال شوخی کردن ندارم."
رها مبهوت خندیده بود. " اگر با تعجب کردن و شوکه شدن، بچه سقط می شد، الان بچه ی من درجا فاتحه ش خونده بود! تو رو خدا یه بار درست تعریف کن! همینطور راست راست جلوت وایساد گفت باهام ازدواج می کنی؟!"
نفس سر تکان داده بود. " البته نه اونطور رمانتیک که تصور می کنی! همه ی جملاتش امری بود."
رها مدتی فکری مانده بود.
خیره به نقطه ای روی کانتر، ابروهایش را بالا و پایین برده بود، لبهایش را جمع کرده بود، چشمهایش را ریز کرده بود و بالاخره کفر ِ نفس که درآمده بود، گفته بود "آخه چطور همچین تصمیمی گرفته؟!"
نفس هیچ عکس العملی نشان نداده بود که این قضیه به نه سال پیش بر می گردد و پیش از این هم چنین فکری در سر آرتین بوده.
رها در نهایت نتیجه گرفته بود که " دو حال داره؛ یا بدجوری عاشق شده یا بدجوری زده به سرش!"
چای دم کرد و به نشیمن برگشت.
پدرجان دقیق نگاهش می کرد.
لحظه ای مکث کرد و گفت: دیشب آرتین اومده بود پیش ما.
نفس گیج نگاهش کرد و فکر کرد " نه! آرتین اونقدرهام احمق نیست! حتمن کار داشته."
پدرجان گفت: کار داشت.
نفس، آسوده تکیه داد.
پدرجان گفت: می گفت نفس منو جدی نمی گیره... آره؟
نفس عصبی از دست ِ آرتین، بدون جواب سرش را پایین انداخت.
پدرجان گفت: چرا به پیشنهادش فکر نکرده، جوابش کردی دخترجان؟!
نفس آرام گفت: نیازی به فکر کردن نبود.
پدرجان گفت: ولی هم من، هم فرامرز و خاتون با حرفهاش موافقیم... کی بهتر از آرتین می تونه مرد ِ زندگیت باشه که هم از بچگی می شناسیش، هم انقدر به پسرت نزدیکه؟
نفس همانطور آرام گفت: مرد ِ زندگی من راهی بود.
پدرجان آهی کشید و ملایم تر گفت: بود... اگر خدای نکرده، زبونم لال، بر عکس این اتفاق افتاده بود، بازم راضی نبودیم راهی با یه بچه ی کوچیک تنها بمونه... تو که حساس تر و لطیف تر هم هستی... چرا نمی خوای آرتین، حامی تو و پسرت باشه؟
نفس انگشتانش را به هم قلاب کرد.
- پدرجان، من دارم با هر سختی و بدبختی بچه مو بزرگ می کنم. مادرشم، وظیفه دارم براش هم مادر باشم، هم پدر. هیچ منتی هم سرش نیست... هیچ دلم نمی خواد برای راحت کردن کار خودم، تصمیمی بگیرم که چند سال بعد، وقتی بچه م بزرگ شد، کسی سالهای جوونی شو که برای پناه پدری کرده بشمره و به ما سرکوفت بزنه...
ابروهای همیشه گره خورده ی پدرجان بالا رفت.
- تو آرتینو همچین آدمی شناختی؟!
سریع گفت: نه... ولی هیچ چیز غیر ممکن نیست... آرتین می تونه یه زندگی رو از صفر بسازه. یه زن که دوستش داشته باشه... بچه هاش از خون خودش... ولی می خواد به قیمت نادیده گرفتن خودش، من و پناهو به دوش بکشه... من نمی تونم این فداکاری رو قبول کنم...
بلند شد چای بریزد.
پدرجان که صدایش زد، سرش را از قوری و فنجانها بلند کرد.
برای اولین بار بود که پدرجان اینطور صدایش می زد.
- نفس جانم... ولی سَوای همه ی اینها، آرتین دوسِت داره.
بند ِ دل ِ نفس پاره شد.
"نکنه رفته همه چی رو براشون گفته؟!"
romangram.com | @romangram_com