#همسفر_گریز_پارت_385


کلاریس گفت: پس بذار بچه بمونه... بد خواب میشه طفلی...

سر تکان داد.

- خسته شده... دوباره می خوابه.

پدرجان گفت: شازده باید مراقب مادرش باشه.

نفس لبخند زد و مانتو و روسری اش را پوشید.

آرتین پناه را بلند کرد.

- تا ماشین میارمش.

نفس آخر همه خداحافظی کرد.

آرمن بادکنک و حباب ساز پناه را به نفس داد.

آرتین میان پله ها آرام گفت: به حرفهای امروزم خوب فکر کن.

نفس با ملامت نگاهش کرد و رویش را گرداند.

آرتین پناه را کنار نفس خواباند.

پناه خواب آلود گفت: مامان؟ کجا می ریم؟

نفس سرش را ب*غ*ل کرد.

- خونه عزیزم.

و آرام از آرتین تشکر کرد.

آرتین راست شد و دست تکان داد.

دور شدن ماشین را تماشا کرد و فکر کرد " برای راضی کردن تو باید یه راهی باشه... پیداش می کنم."

پدرجان نیم ساعت بود تنها و بی خبر آمده بود.

اول حسابی به در و دیوار و عکسها نگاه کرده بود، بعد مفصل حال نفس و پناه را پرسیده بود و اینکه چه کار می کند؟ اذیت و آزار ندارد؟ بهانه گیری نمی کند؟

و نفس با لبخندی که سعی داشت کنجکاوی و تعجبش را پنهان کند گفته بود " نه به اون صورت... بالاخره بچه س... به نسبت هم سن وسالهاش آروم تر و باهوش تره ولی گاهی همین فهمیدگی، کار منو سخت تر می کنه."

پدرجان سر تکان داده بود " می فهمم دخترجان... درست مثل بچگی پدرش... با این فرق که همدم راهی، من بودم با دنیای شعر و آواز؛ همدم شازده پسر، آرتینه با عالم موسیقی و ساز..."

سوت کتری باعث شده بود برای دم کردن چای بلند شود.

- امیدوارم وقتی بزرگ شد هم، مثل پدرش بشه.

پدرجان لبخند زده بود.

- میشه؛ اگه راهو درست بری.

از آشپزخانه نگاهش کرده بود.

- از کجا باید بفهمم راهم درسته یا نه؟

پدرجان گفته بود " احتیاج به کمک داری تا مطمئن بشی راهت درسته."

نفس یاد آرتین افتاده بود و حرفهایش.





یاد هفته ی قبل که رها آمده بود و جریان را شنیده بود.

با چشمهای گرد شده، کف دستش را روی دهانش گذاشته بود.

romangram.com | @romangram_com