#همسفر_گریز_پارت_383
پناه سر تکان داد و ایستاد.
مالنا به جایش نشست.
- خاله... چرا نیومدی؟... بابام عروسک برنده شد... ببین؟... همه ی تیرها رو زد به هدف.
دستی به موهای روشن و فرفری و بلند مالنا کشید.
- باریکلا به بابات... چه خوشگله!
- بادکنک هم گرفتیم...
آرتین از بالای سر نفس گفت: به جای عروسک، همون تفنگو می گرفتین. بیشتر به درد می خورد.
مالنا هم پایین رفت.
نفس ایستاد و به آرتین نگاه کرد.
در صورتش هیچ چیز معلوم نبود. نه جدیت نه شوخی. ولی لحنش طعنه دار بود و لبخندی بی رنگی که زد، به نظرش شبیه پوزخند رسید.
- شاید یه نفر خواست منو بکشه...
نفس سرش را گرداند و با لوسینه و آرمن احوالپرسی کرد.
آن شب، پناه با ویولن آرتین چند آهنگ برای پدرجان نواخت و همه را بیشتر به یاد راهی انداخت.
نفس به اتاق رفت تا با گریه اش بقیه را هم ناراحت نکند.
نوید که برای برداشتن گیتار به اتاق رفت، با تعجب و اخم گفت: اینجایی؟ چرا توی تاریکی نشستی؟!
جلو رفت و آرام تر گفت: چرا داری گریه می کنی؟!
نفس گونه اش را روی زانوهای جمع کرده اش گذاشت.
- دلم گرفته بود...
نوید نفس بلندی کشید.
- از صدای ویولن؟
نفس با بغض سر تکان داد و با لبخندی محو گفت: وقتی حامله بودم، همینطوری جلوم می ایستاد و می زد... لم می دادم و تماشاش می کردم... می گفت صدای سازم م*س*تقیم می ره توی مغز بچه... اون وقتها بهش می خندیدم ولی حالا می فهمم راست می گفت...
نوید با شیطنت گفت: می فرمایید منم بشینم برای رها گیتار بزنم؟!
وقتی دید نفس بی حواس به زمین خیره مانده، دستی به شانه اش زد و جدی شد.
- نفس... همیشه فکر می کنم شباهت پناه به راهی، هم ظاهرش، هم رفتارش، یه لطف بزرگ خداست... اگه راهی رو گرفت، پناه با اینهمه شباهت هست و جاشو پر می کنه...
خواست بگوید " هیچکس و هیچ چیز نمی تونه جای خالی راهی رو پر کنه "
اما فکر کرد " نوید هم می دونه... داره منو دلداری می ده..."
با تکان سر حرفش را تایید کرد.
نوید دستش را گرفت.
- پاشو... از حالا کارت دراومده!... باید به رها یاد بدی مثل خودت یه مامان کامل و نمونه باشه.
پوزخند زد و بلند شد.
- کدوم مامان کامل و نمونه؟! امروز مربی پناه گفت از مشاور کمک بگیرم... واقعن کم آوردم... باید برم پیش مشاور...
نوید دوباره اخم کرد.
- مشاور برای چی؟... بری چی بگی؟!
به میز تکیه داد.
romangram.com | @romangram_com