#همسفر_گریز_پارت_382
- یادته کِی گفتم این شازده نابغه س؟!
نفس با حرص به آرتین نگاه کرد و فکر کرد " انگار دارن از بچه ش تعریف می کنن که اینطور ذوق می کنه."
آرتین نرم گفت: خوش به حال مامانش که همچین پسری داره.
نفس نگاهش را دزدید و باز فکر کرد " عقده ای!... نفس تو چت شده؟! به جای اینکه از تعریف بقیه ل*ذ*ت ببری، می خوای بیخود لجبازی کنی... شرم آوره"
" آرتین حقشه! اصلن چطور راحت روبه روی من نشسته و به روی خودش هم نمیاره چند ساعت پیش اعصابمو به هم ریخت؟ "
ذهنش درگیر شده بود. داشت در مغزش با خودش می جنگید. یک طرف مدافع آرتین بود و طرف دیگر بر علیه او.
" می خواد خودشو فدای من و بچه م کنه... بعد دائم سرکوفت بزنه... چه دلیلی داره اینکارو بکنه؟... حتمن نگران پناهه... وقتی اسم پدر روش باشه، خیالش راحت تر میشه... پس من چی که این وسط هیچ نقشی ندارم... پس راهی چی میشه؟ اصلن قبل از اینکه این پیشنهادو بده، فکر نکرد احساس من چی میشه؟... شاید فکر کرده هنوز دوستش دارم."
" گفت که مهم نیست؟!... پس فقط پناه مهمه؟ خب چرا ازدواج؟!... احساس هر دوی ما از بین رفته."
" تو مطمئنی؟! واقعا دوستش نداری یا هنوز از راهی خجالت می کشی؟!"
"عوض شدم... عوض شده... با تولد پناه همه چیز عوض شد... دوستش ندارم... نمی خوام دوستش داشته باشم... خودش هم احساسی نداره... شاید هم داره... یعنی همه ی این سالها داشته با نامردی به راهی خ*ی*ا*ن*ت می کرده؟!"
" خ*ی*ا*ن*ت؟!... نه... شاید بعد از رفتن راهی... "
" نه... من چیزی حس نکردم."
" تو چی رو حس کردی که این یکی رو حس کنی؟!"
" نمی خوام دوباره با خودم درگیر باشم... راهی منو دوست داشت... من داشتم بهش خ*ی*ا*ن*ت می کردم... پناه نجاتم داد..."
"راهی دیگه نیست..."
" نیست... ولی آرتین از همون اول برام یه عشق ِ دست نیافتنی بود... چطور می تونم کنار خودم تصورش کنم؟ مثل راهی... اونقدر نزدیک..."
" راهی رو هم جای آرتین نشوندی... تونستی..."
کلافه سر تکان داد تا افکارش متلاشی شود و م*س*تاصل گفت: نمی فهمم...
همه داشتند میز را ترک می کردند.
رها خم شد و با اخمی مهربان گفت: چی رو؟!... نوید که گفت به آرمن زنگ زده زودتر بیان دور هم باشیم؟
نفس گیج نگاهش کرد.
آرتین پشت صندلی اش را گرفت.
- پاشو... اینم پسرت...
به در نگاه انداخت که شکوفه باز می کرد.
لحظه ای بعد، پناه و مالنا سرخوش وارد شدند.
پناه خندان سلام کرد و با چشم دنبال نفس گشت.
جلو دوید و روی پای نفس نشست.
- تنها اومدی مامان؟
نفس صورتش را ب*و*سید.
- نه عزیزم. عمه رها اومد دنبالم... خوش گذشت؟!
پناه گفت: اگه تو بودی بهتر بود... دایی آرمن تیراندازی کرد؛ برنده شد...
آرام گفت: باید همه شو برام تعریف کنی اما اول برو مثل آقاها به همه سلام کن. پدرجان، بابا فرامرز... مامان خاتون...
romangram.com | @romangram_com