#همسفر_گریز_پارت_381
دسته ی کتری را که گرفت، دستش سوخت.
عصبی نالید.
آرتین نگران فنجان را کنار گذاشت و دست نفس را گرفت.
- حواست کجاس تو؟! چی شد؟
نفس بدون حرف دستش را عقب برد و زیر آب سرد گرفت.
آرتین شیر آب را بست.
مچ نفس را گرفت و محکم نگه داشت.
شکوفه از کابینت پماد آورد.
- ببینم؟... زیر آب می گیری تاول می زنه...
نفس آرام گفت: خوبه... چیزی نشده. احتیاجی به پماد نیست.
و دوباره دستش را عقب برد.
آرتین فنجان چای پدرجان را برد و برگشت.
- خاله؟ دستیارت که مصدوم شد! بذار من کمکت کنم.
شکوفه گفت: دستت درد نکنه. کاری نیست. دستیار مصدوم منم ببر بیرون بشینه.
نفس گفت: همینجا خوبه.
آرتین لحظه ای نگاهش کرد و بعد وسایل میز را برد.
خاتون و کلاریس که به کمک شکوفه رفتند، نفس بی صدا خارج شد و غرق فکر پناه که کجاست و چه می کند، گوشه ای نشست.
سر میز، چند بار نگاهشان به هم افتاد.
نگاه آرتین عجیب بود. مثل زمانی که فهمیده بود او هم دوستش دارد و غیر از خودشان، کسی متوجه رابطه ی نامرئی شان نمی شود.
نوید با شیطنت گفت: عمه خانوم! پسرت نیست اشتها نداری؟... مطمئن باش حسابی داره خوش می گذرونه.
آقای سزاوار گفت: جای شازده پسرم خیلی خالیه.
شکوفه گفت: آره؛ انگار وقتی نیست، خونه سوت و کوره.
پدرجان از وضعیت آموزش ویولن پناه پرسید.
آرتین با رضایت تکیه داد و لبخند زد.
- عالیه... کار تازه ای که یاد گرفته، اینه که هر آهنگی رو می شنوه، می خواد نتهاشو بنویسه... استعدادش خوبه... نه فقط ویولن، هر کاری رو که علاقه داشته باشه به سرعت یاد می گیره.
خاتون آهی کشید و با بغض گفت: مثل پدرش... یادت میاد فرامرز؟ هشت، نه سالش بود اما از نقشه های تو سردر می آورد...
آقای سزاوار سر تکان داد.
لبخندی زورکی به جمع زد و به آرتین گفت: البته تو کارتو خوب بلدی که پناه خوب راه افتاده.
نوید گفت: اون که بله، ولی پناه هم استعداد خاصی داره.
رها گفت: خدا کنه بچه ی ما هم مثل پناه با استعداد بشه! ... یه تست از بچه های کلاس پناه اینا گرفتن؛ پناه اول شده.
شکوفه گفت: تست ِ چی؟!
نفس گفت: ضریب هوشی... مربی ش گفت تیزهوشه... اگر بخواد، می تونه جلوتر از مدرسه درس بخونه.
دوباره نگاهش به آرتین افتاد که با ل*ذ*ت و لبخندی راضی به حرفهایش گوش می کرد.
پدرجان سر تکان داد.
romangram.com | @romangram_com