#همسفر_گریز_پارت_380


رها با سر تایید کرد.

خاتون سر تکان داد و لبخند زد.

- یاد نفس افتادم که سر حامله شدنش چه ذوقی داشتیم... یادته شکوفه؟ دعوا داشتیم کدوم زودتر بریم کیش!

حرفهایشان نفس را غرق خاطرات خوش آن زمان کرد.

صدای نوید و آقای سزاوار که آمد، مرور خاطرات تمام شد و همه بیرون رفتند.

نوید جعبه ی شیرینی را به رها داد و به آرتین تعارف کرد وارد شود.

نفس از کنار در آشپزخانه سلام که کرد، آرتین جا خورد.

آقای سزاوار نفس را ب*و*سید و خندان گفت: هیچ معلومه امشب چه خبره؟! هر چی فکر کردم دیدم امشب نه تولده نه سالگرد ازدواج... پناه خان کجاس؟!

آرتین ساکت نشست.

نوید شانه ی رها را گرفت.

- حالا خبرو بگو!

رها به همه نگاه کرد و لبخند زد.

نوید خندید.

- ای بابا! خبر داغ اینه که قراره یه عضو جدید به خانواده اضافه بشه.

شادی و هیجان همه به جز آرتین و نفس که فقط لبخند زدند، پر سروصدا بود.

نوید به همه شیرینی تعارف کرد.

به نفس که رسید، سرحال گفت: بفرمایید عمه خانوم!

نفس باز یاد خوشحالی راهی افتاد، وقتی حامله بود.

لبخندی تحویل نوید داد و یک شیرینی برداشت.

نفهمید نوید در صورتش چه دید که با دست آزادش، با محبت سرش را ب*غ*ل کرد و آرام به موهایش ب*و*سه زد.

اولین بار بعد از مرگ راهی بود که همه شاد بودند.

رها سینی چای را جلوی آرتین گرفت.

- پناه نیست انقدر ساکتی یا ناراحتیت از چیز دیگه س؟!

آرتین بی توجه به نگاه بقیه، فقط لبخند زد.

رها به آشپزخانه رفت.

نفس داشت به شکوفه کمک می کرد غذا را آماده کنند.

آرام کنار گوشش گفت: امروز چی بین شما گذشته که تو برج زهرماری و آرتین مثل کشتی شکسته ها؟!

نفس سرگرم کار گفت: من که مثل همیشه ام؛ اون لعنتی هم به خودش مربوطه چشه.

رها تک سرفه ای کرد.

آرتین بدون اینکه نگاهشان کند، به شکوفه گفت: چای پدرجانو کمرنگ می کنین؟

رها بی صدا بیرون رفت.

شکوفه داشت سالاد درست می کرد.

- نفس، مامان، اون فنجونو بگیر.

نفس بشقابها را روی میز گذاشت و فنجان را گرفت.

romangram.com | @romangram_com