#همسفر_گریز_پارت_379


کلاریس، خاتون و پدرجان نشسته بودند.

کنار پدرجان نشست و سراغ آقای سزاوار را گرفت.

خاتون گفت: از دفتر میاد.

رها و نوید که آمدند، از صورت نوید فهمید خبر را گرفته.

نوید احوالپرسی کرد و گفت: با اجازه ی شما میرم بیرون و زود برمی گردم.

رها گفت: کجا؟!

نوید از کنار در گفت: شیرینی بگیرم... تا برگردم حرف نزنی ها؟! قول!

رها به نفس نگاه کرد و خندید.

شکوفه از کنار در آشپزخانه گفت: شیرینی برای چی؟!

خاتون گفت: چه خبره؟! تو بگو نفس.

نفس لبخند زد.

- از خودش بپرسین!

رها شانه بالا انداخت.

- نوید گفت نگم تا برگرده.

خاتون و شکوفه و کلاریس به هم نگاه کردند.

کلاریس ابرو بالا انداخت و به شکمش دست کشید.

رها خندید و به آشپزخانه رفت.

هر سه به دنبالش رفتند و صدای خنده و پچ پچ شان آمد.

پدرجان گفت: شازده پسر من چطوره؟ چیکار می کنه؟

نفس لبخند زد.

- خوبه... با آرمن اینا رفته شهربازی.

پدرجان به آشپزخانه اشاره کرد و لبخند زد.

- تو هم پاشو برو توی جمع زنونه، باهاشون بخند دخترجان.

کتابش را گشود و ادامه داد: پاشو عزیزم.

نفس چشم آرامی گفت و بلند شد.

خاله ها دور رها را گرفته بودند.

رها لبهایش را به هم چسبانده بود و با ابرو جواب می داد.

خاتون گفت: نفس جان می دونی چند وقتشه؟!

نفس نشست.

- نه.

و به صورتهای شاد هر سه نگاه کرد.

شکوفه گفت: فقط می خوایم بدونیم کِی به دنیا میاد؛ همین!

کلاریس گفت: لوس نشو آخچیک! فقط همینو بگو!

نفس گفت: صبر کنین نوید بیاد؛ قول داده.

romangram.com | @romangram_com