#همسفر_گریز_پارت_378


نفس لبخند زد و ب*غ*لش کرد.

- تبریک میگم مامان خانوم!

رها سرحال گفت: اولین نفر هستی که فهمیدی ها؟! حتا نوید هم نمی دونه هنوز.

به چشمهای رها خیره شد که بعد از مدتها برق می زد.

چشمهایی براق، درست مثل چشمهای راهی.

رها انگار احساس نفس را فهمید. نگاهش خیس شد و دوباره نفس را ب*غ*ل کرد.

با گریه گفت: خوشحالم رها...

آرامتر که شدند، رها عقب رفت.

به صورتش دست کشید و گفت: بدو برو لباس بپوش.

نفس بدون حرف به اتاق رفت. رها کنار در باز بالکن ایستاد و چند نفس عمیق کشید.

فنجانهای قهوه را از روی میز کوچک بالکن برداشت و در را بست.

- مهمون داشتی؟

نفس از اتاق گفت: آرتین ِلعنتی اومده بود.

رها لبخند زد.

- چرا لعنتی؟!

نفس کیفش را برداشت و بیرون رفت.

- اومد اعصابمو به هم ریخت و رفت.

رها میان لبخند اخم کرد.

- بنده خدا... چرا؟!

نفس کلیدها را برداشت.

- یه سری حرف مزخرف تحویلم داد... بریم.

رها هم بیرون رفت.

نفس در را بست و مردد گفت: بعدن برات میگم.

جلوی در، همزمان نوید هم رسید.

در را که باز کرد، کنجکاو گفت: امشب چه خبره؟ مهمونی به چه مناسبت؟!

رها خندید.

- می فهمی!

صدای ساز آرتین از پایین می آمد.

نفس جلوتر بالا رفت.

نوید خم شد؛ با دست سلام کرد و بلند گفت: بیا بالا استاد! امشب ضیافته!

بعد راست شد و سرحال گفت: چه خبر شده رها؟!

نفس فکر کرد " یعنی آرتین انقدر پررو هست که بیاد و توی چشمهام نگاه کنه؟!"





romangram.com | @romangram_com