#همسفر_گریز_پارت_377
آرتین چند لحظه خشکش زد.
بعد سرش را پایین برد و به سوئیچ نگاه کرد. آرام سر تکان داد و بدون حرف و نگاه بیرون رفت.
نفس دو طرف سرش را گرفت و فشار داد.
- ازت متنفرم لعنتی... چرا منو به حال خودم نمی ذارین؟
داشت قرص می خورد که تلفن زنگ زد.
رها بود.
- حاضر شو دارم میام دنبالت بریم خونه مون.
گفت: پناه نیست. منم حوصله ندارم.
- می دونم نیست. من تا ده دقیقه دیگه می رسم. یعنی چی حوصله ندارم؟!
روی کاناپه دراز کشید.
- رها... به خدا امشب اصلن حالم خوش نیست. تا پناه خونه نیست، می خوام یه کم استراحت کنم.
رها سرحال بود.
- من این حرفا حالیم نیست... حاضر شو دارم میام. امشب همه رو دعوت کردم خونه مون.
کلافه گفت: خوش بگذره... به خدا تعارف نمی کنم.
رها معترض شد.
- پدرجان گفته اگه نفس بیاد منم میام. ناراحت میشه... تازه!... یه خبر خوب دارم! به شرطی بهت می گم که حاضر بشی.
نفس لبهایش را به هم فشرد.
- بگم؟!... داری لباس می پوشی؟!
سر تکان داد و نفس بلند دیگری کشید.
- بگو...
رها خندید.
- داری عمه می شی عزیزم.
نشست و لبخند آرامی زد.
- راست میگی؟!
رها خندان گفت: بله... مرسی از اینهمه تعجب و خوشحالی!... برو آماده شو اومدم...فعلن!
گوشی را گذاشت و با همان لبخند به فکر فرو رفت.
به فکر بچه ی نوید و رها. به فکر هیجانی که بچه می توانست در خانواده بوجود آورد... به فکر خودش، زمانی که پناه را حامله شده بود و دومین بار...
لبخندش محو شد.
" اگر اون اتفاق نمی افتاد، الان بچَم یک سال و نیمش بود..."
صدای زنگ در از جا پراندش.
رها به سرتاپای نفس نگاه کرد و لبهایش آویزان شد.
- تو که آماده نیستی؟!
romangram.com | @romangram_com