#همسفر_گریز_پارت_376






چشمهایش را بست و با بغض پوزخند زد.

- مسخره س...

آرتین جلوی پایش زانو زد.

- چی؟... حرفهای من؟!

سرش را به عقب تکیه داد.

- نه... فکر لعنتی من...اوایل دوستش نداشتم... فقط انقدر مهربون بود که بهش عادت کرده بودم... وقتی همه چیز برای هر دومون روشن شد، افسوس و حسرت افتاد به جونم... همش با تو مقایسه ش می کردم. توی هر شرایطی فکر می کردم اگه به جای راهی، تو بودی چیکار می کردی...از هر چیزی بیخودی بهونه می گرفتم؛ اما راهی انقدر قلبش پاک بود و مهربون، همه کار می کرد تا منو راضی کنه... با هر بار دیدنت، این زخم عمیق تازه می شد و همراهش حسرت و بهونه...

برای همین ازت فرار می کردم تا خودم راحت تر باشم. تا اینکه پناه به دنیا اومد...

هنوزم نمی دونم چه اتفاقی افتاد؟ چطور یه شبه، پناه جای همه رو توی قلبم گرفت؟ عشق مادرانه بود یا دعاهام م*س*تجاب شد؟... تو هم عوض شدی...

حالا برعکس شده... منو یاد راهی انداختی وقتی می خواست ازم تقاضای ازدواج کنه... اما آرتین...

مکث کرد؛ از حرفی که می خواست بزند، قلبن مطمئن نبود.

- حالا دیگه هیچ احساسی توی قلبم نیست که بخوام به تو یا هر کس بدم... جنس دوست داشتن من و تو عوض شده. وجه اشتراک احساسمون پناهه که نیازی نیست ناپدری ش باشی تا دوستش داشته باشی. همین آرتینی که الان هستی هم می تونه کمبودهای عاطفی شو جبران کنه...

تو هم می خوای با مهربونی و محبت، منو شرمنده ی احساسم کنی... هنوز از شرمندگی راهی درنیومدم؛ هنوز وقتی بعد از دوسال، یادم میفته یه بار بهش نگفتم چقدر برام عزیزه،...

بغضش را پس زد.

- آرتین... تو فقط می خوای به خاطر من و بچه م این مسئولیتو قبول کنی ولی من نمی خوام... قبول نمی کنم تو خودتو فدای...

آرتین سرانگشتش را روی لبهای نفس گذاشت و آمرانه گفت: هـــیش! زود قضاوت نکن. وقتی نمی دونی، برای خودت منطق سر هم نکن... من الان ازت جواب نخواستم. خوب فکر کن ولی چیزی که روشنه، اینه که اگه بخوای ازدواج کنی، اولی و آخری خود منم. چون نمی ذارم کسی بهت نزدیک بشه... میگی دوستم داشتی... اما حالا دیگه نداری... عشق هیچوقت از بین نمی ره. ممکنه سرکوبش کنی یا روشو گرد و خاک بگیره و کمرنگ بشه ولی هیچوقت برای همیشه نمی میره... اگر احساس تو مرده، پس عشق نبوده. که بازم مهم نیست!... قرار نیست تو عاشقم باشی... قراره من به تو و پناه عشق بدم... دو تا نکته ی کوچیک دیگه هم هست؛ اول اینکه این تغییر و ازدواج، اگه قبل از مدرسه رفتن پناه باشه، به نفعشه... دوم اینکه من زیاد از کلمه ی ناپدری خوشم نمیاد؛ "پدرخونده" رو بیشتر دوست دارم.

نفس گیج و مبهوت نگاهش کرد.

- تو دیوونه شدی آرتین!

آرتین بلند شد و سر تکان داد.

- هر طور دوست داری فکر کن!... بابت قهوه و گوش کردن به حرفهام ممنونم.

نفس هم بلند شد و تا کنار در بدرقه اش کرد.

آرتین سوئیچش را برداشت.

- می خواستم ببرمت پیش بقیه که تنها نمونی اما بهتره چند ساعتی توی تنهایی درست فکر کنی.

نفس کلافه گفت: تمومش کن تو رو خدا... همین حالا... وگرنه مجبور می شم بازم ازت فرار کنم... همه چیزو خراب نکن آرتین.

آرتین با حرص پلکهایش را به هم فشرد.

- تویی که داری همه چیزو خراب می کنی.

نفس پیشانی اش را گرفت.

- داری آزارم می دی... تموم کن... بسه...

آرتین جدی گفت: اگه الان یه کم آزارت بدم بهتر از اینه که یه عمر، خودت، خودتو آزار بدی... یه کم عاقل باش... حق تو و پناه نیست به خاطر ِ این فکرها و عذاب وجدانی که حس می کنی، یه عمر سختی بکشید.

عصبی گفت: به تو ربطی نداره که می خوام خودمو آزار بدم. زندگی خودمه، عمر خودمه، آینده ی خودمه...

آرتین هم عصبی شد.

- فقط مال تو نیست... زندگی پناهم افتاده به دست لجبازی های تو...

نفس بلندتر از قبل گفت: می خوام زندگی خودم و بچه مو نابود کنم... تو چیکاره ای؟!... چه حقی داری بهم بگی چیکار کنم یا نکنم؟!

romangram.com | @romangram_com